برایم مینویسند : کلافه ای ! اگر خواستی چیزی بگویی من هستم ! .. کلمات پشت سر هم از ذهنم جاری میشوند روی کیبورد کوچک تلفن همراه و چندین بار در صفحه چت تایپینگ میشوم ، همه را پاک میکنم و مکالمه را با « مرسی ! شب بخیر » به پایان میرسانم .. امان ازین هورمون های به هم ریخته ، راستش را بگویم شاید فقط بخش اندکی از این حال بد حال تقصیر هورمون های ماهانه باشد ، از این وضعیت خسته ام ، از کرونا و استرس ابتلا و شستوشوهای دائمیاش ، از ضدعفونی کردن هزارباره ی دست و تجهیزات در کلاسی که به زور به ده نفر میرسد تا دلتنگی های عمیق و روزها و ماه ها دوری از آدمها .. دلم برای خیلی از دوستانم تنگ شده ، برای پیاده روی بی دغدغه زیر درختان بلند خیابان فلسطین تا رسیدن به هارمونی محبوبم .. برای قهقهه زدنهایم در خیابان زمانیکه نرگس با اخمی ساختگی میگوید خودت را جمع کن :)) ، برای استرس مسابقه ، هیجان ارتقا درجه ، آغوش محکم به وقت دیدار ، برای کوچکترین لذت های زندگی که این روزها بیشتر از همیشه جای خالیشان را در زندگیام احساس میکنم ..
از میانه های اسفند با خانم روانشناسی آشنا شدم که تمرین های آشتی با کودک درون بهم داد .. روزها باید مینشستم و مطهره ی کوچک رنجیده ی درونم رو ناز و نوازش میکردم تا توی نقاشیهام بخنده !
بعد از سالیااااااان سال رفته بودم سراغش ؛ روزهای اول همش لباسای تیره تنش بود و هنذفریش رو از گوشش در نمیاورد . دوره 24 روز بود و من خیلی بیشتر از این حرفا کشش دادم تا تموم بشه .. در انتهای اون دوره حالم خیلی بهتر شده بود ، از تقریبا تمام آدمای دورم کنده بودم و تو دنیای خودم سیر میکردم .. بعد از سالهای طولانی خودم رو دوست داشتم ..
خانم روانشناس صدای دلنشینی داشت ، نقاشی های کوچک درونم رو که میدید همیشه تشویقم میکرد ، چشمهاش سبز بود ، مثل جنگلی که میونش آتیش هیزمی روشن کردی و دستات بعد از یک سرمای شدید دارن گرم میشن و چای دم میکشه تا از فریز شدن نجات پیدا کنی ... با صدای گرمش وویس میداد :" مطهره جون عالیه .. خیلی خوب پیش میری .." گل از گلم میشکفت . بعد از اون دوره دوباره چوچک درون رفت توی قلبم و سراغش رو نگرفتم .. فکر کنم از دستم ناراحته ، میتونم حس کنم شبا بالش کوچولوش رو بغل میکنه و احساساتش رو میذاره لابلای تار و پود بالش که آسیب نبینه ..
اینم یجورشه دیگه ..
بیشتر از دوسال از آخرین نوشته هایی که اینجا گذاشتم میگذره ... آخرین نوشته ی قبلی برای 30 فروردین 97 بوده .. هنوز کنکوری بودم ، پر از ایده و شور و اشتیاق .. فکر میکردم آدمهای اونموقع قراره تا ابد توی زندگیم بمونن .. ساده دل ! خب زندگی خیلی عجیب چرخید . دلم میخواست وکیل بشم ، فقه و حقوق الزهرا قبول شدم ، الان که دارم این پست رو مینویسم سال دوم رو تموم کردم و یک سال و نیم دیگه درسم تموم میشه . کلاس ووشو رفتم ، چند روز پیش دوسالگی ووشو کار شدنم بود . ! ورزشی که منو از لحاظ روحی و جسمی خیلی تغییر داد ، کلی تجربه جدید کسب کردم ، تو روابطم شکست خوردم ، درست وقتی فکر میکردم ادما خیلی پست و نامردن وارد یک رابطه عمیق احساسی شدم که کلی منو ساخت .. به شکل عجیبی تموم شد ، بعد از ماه های طولانی خواست که برگرده اما خب .. شدنی نبود . خیلی چیزا در وجودم تغییر کرده .
اوایل اسفند پارسال کرونا اومد . 4 اسفند بعد از 9 سال چشمامو عمل کردم و دیگه بدون عینک دنیا رو میبینم . شاید هنوز یکم عجیب بنظر برسه اینکه هنوز گاهی وقتی بیدار میشم برم توی هال دنبال عینکم میگردم ، یا شب دست به چشمم میکشم که درش بیارم ! آدمیزاد : بنده ی عادت .. :))
چیزای زیادی هست برای گفتن و بعد از مدتها انگار شدیدا میخوام که بیانشون کنم حتی با اینکه میدونم شاید هیچکس گذرش به اینجا نیفته و نخونتشون ... خودم خیلی تو این مدت برمیگشتم به نوشته های قدیمیم ! گمشده ای دارم به نام احساس راحتی در بیان درونیات .. !
این داستان طولانی ایه که به وسعت زندگیم ادامه داره ...
سلام ! دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود .. برای نوشتن بی دغدغه ، وقتایی که از همه جا پر بودم و دستامو رها میکردم روی کیبورد و میگذاشتم احساساتم تخلیه بشن . شاید بخاطر همینه که خیلی وقته نمیتونم دیگه راحت حرف بزنم .
از راحت حرف زدن افتادم !!! اما خب امشب خیلی اتفاقی دلم میخواد یک عالمه از تغییرات این مدتم بنویسم .. بنویسم و بنویسم و بنویسم . شاید دوباره مثل قبل استارت رها کردن خودم رو زدم . درونم پر از گرفتگیه .
