این پست فقط یک برون ریزی وکاملا شامل حال بده پس لطفا اگر حوصله ی خوندن حال بد رو ندارید ردش کنید. از پست قبلی یکماه هم نگذشته ولی انقدر توی این چند وقت اتفاقات بد برام افتاده که باید مینوشتم. هیچ فضایی هم برای برون ریزی ندارم. توییت ها رو درفت میکنم و اشکامو تند تند پاک میکنم تا بتونم ادامه بدم. روزهای خوب هم اونقدر موندگار نبودن... میدونم که اساس زندگی اینه و هیچ چیز موندنی نیست و همه ی اینا رو میدونم اما الان نیاز دارم بخاطر دوست داشتنی که از دست میره گریه کنم. نیاز دارم برون ریزی کنم و نمیتونم زیاد با آدمای اطرافم حرف بزنم چون حس میکنم خستشون میکنم. بالاخره دکتر نتیجه آزمایش ها رو هم گفت و یک خروار دارو داد، خونریزی های مداوم علتش عصبی بوده و بیست سانت از روده م کاملا زخمه. استفاده از دارو ها دردناکه و هرشب یه دور بخاطر حال بدم و یه دور از درد، توی بالشت گریه میکنم.بهم تاکید کرد که عصبی نشو و استرس نداشته باش وگرنه پیشرفت میکنه و کاری از دست ما هم برنمیاد چون بیماری خود ایمنیه و باید برای بهبودت آروم باشی که خب وسط این روزا این جمله ها شبیه جوک بنظر میرسن. ارتباطی که فکر میکردم تا آخر عمرمه با تکست تموم شد، هیچ کلمه ای برای بیان عمق درد و دلتنگی که دارم با خودم حمل میکنم نمیتونم پیدا کم. هر چند ثانیه مجبورم اشکمو پاک کنم تا بتونم مانیتورو ببینم و ادامه حرفامو تایپ کنم. دیشب به طلافروشی ای که بهش سفارش حلقه داده بودم پیام دادم تا اوردر رو کنسل کنه، دقیقه های طولانی نگاهم به دو تا رینگی بود که بالهای پروانش کنار هم مچ میشدن و قرار بود اثر انگشت و تاریخ آشناییمون رو توش حک کنن..ساعتها توی سیوهایی که برای جا و نحوه انجام دادنش برنامه ریزی کرده بودم گشتم و قلبم رو سنگین تر و خودم رو ناتوان تر از همیشه برای هندل کردن این درد پیدا کردم..به برگه های ترجمه که کنار گذاشته بودمشون تا رفتنم رو برای بیشتر کنارش بودن به تعویق بندازم نگاه میکنم، هنوز حتی خبرش رو هم بهش نداده بودم... روزای کاریم رو بیشتر کردم و کلاس زبانم رو به ساعت قبلیش که برای دیدنش خالی کرده بودم برگردوندم.. بقول سجاد افشاریان: آخر کجا روم که یادت نباشد و یادت نیایم...؟ غیر ممکنه. مترو به سمت سر کار ایستگاه رودکی می ایسته و چه امید واهی ای دارم برای اینکه دوباره پشت در ببینمش و با ذوق بغلش کنم. از دلتنگی اون آغوش حسی شبیه به جنون رگهام رو پر میکنه و اما کاری از دستم برنمیاد. محکومم به ادامه دادن راهی که بدون وجودش ذره ای برام خواستنی نیست. فعلا فقط زنده ام. شاید یه روز دوباره نشونه ای از زندگی پیدا کردم...
