تا حالا شده حس کنی به هیچ کس و هیچ جایی تعلق نداری...؟
میتونم بگم در این لحظه و الان که دارم این پست رو مینویسم بعد از مدتهای واقعا طولانی آرومم.. نیاز داشتم به یه استراحت طولانی و فاصله گرفتن از آدما و محیط هایی که مضطربم میکردن، هرچند اضطراب یار همیشگی این روزاست و امیدوارم با روند تراپی و داروهایی که احتمالا به زودی میگیرم اوضاعش بهتر بشه. اما خب وقتی از سختیا نوشتم فکر میکنم لازم بود حال این لحظمم اینجا برای خودم ثبت کنم. امشب که تند تند دوش گرفتم تا برای کلاس زبان آماده شم و در حالیکه حوله رو دور موهای خیسم که یکمی بلند تر از همیشه ش شده بسته بودم و فیله های مرغ رو میبریدم که برای خودم شام درست کنم حس کردم چقدر این لحظه رو دوست دارم! چقدر از اینکه بالاخره یه کوچولو از اون حال و احوال جهنمی دور شدم خوشحالم و عمیقا نسبت به تمام این لحظه ها حس قدردانی دارم. حتی دیشب بعد از حدود دوماه قبل از ساعت سه صبح تونستم بخوابم. خیلی بابتش حس خوبی دارم چون شب بیداریهام تبدیل به عذاب تموم نشدنی ای شده بود که فقط و فقط با ویدیوهای یوتیوب میا و کوروش میتونستم بگذرونمشون. همیشه برام جالبه که تکنولوژی باعث شده آدمایی که ما رو نمیشناسن از کیلومترها فاصله بتونن حالمون رو خوب کنن. تکنولوژی عزیز! از تو هم ممنونم! بیشتر از همیشه این مدت فهمیدم که هیچ چیز پایداری وجود نداره پس حال این لحظه رو میخرم بدون فکر به اینکه آیا برای فردا هم پایداره یا نه :)
