امروز شد دوهفته، دوهفته که هیچ چیز مثل قبل نیست. نه خبری از مهربانی بی حساب تو هست و نه از بی تابی های هر شب من. بالاخره ترسیدم، غمگینم و به این فکر میکنم که اگه اینبار هم نشه... اگه نشه باید با این زندگی چه کنم؟! دلم نمیخواست این بار عبور کنم... دلم نمیخواست بتونم و هنوز هم دلم نمیخواد....
امروز از وقتی محمد درباره عشق با من صحبت کرده به این فکر میکنم که چه خوب میشد اگر میتوانستم تمام کلاسهایم را آنلاین کنم، از کارم بیرون بیایم و چندماهی برگردم به وطن.
خانه کوچکی اجاره کنم و دم در خانه شما ظاهر شوم، احمقانه به نظر میرسد نه؟ اما فکر میکنم شاید اگر من آنجا حضور داشتم، شاید اگر میتوانستم تو را در آغوش گرم و کوچکم جا بدهم، جهانم انقدر تهی از معنا نمیشد. انقدر غمگین و فرسوده و دلمرده به تماشای زندگی نمینشستم.
گاهی با خودم فکر میکنم همه ی این دوری برای چه بود، مگر نه برای آزادی و حس گرفتن دستهای کسی که دوستش دارم؟ حالا که از آن دستها دورم، این آسمان آبی و خورشید تابان به چه دردم میخورند؟ به تو فکر میکنم، به اینکه از پس حس دوست داشتنم نسبت به تو، چه حس های دیگری نهفته است و حالا که یک روز کامل است پس از این سه ماه که کلامی با هم سخن نگفته ایم چه احساساتی را تجربه میکنم؟ من در خودم کمی گم شده ام. در حس دوست داشتن تو، در میل به داشتن آن زندگی که هر روز و هرلحظه حسرت داشتنش را روی شانه های کوچکم حمل میکنم، در فکر به صدای خنده ات و چشمهایت که آرام میبندی برای اینکه به من نشان بدهی همه چیز تحت کنترل است. من گم شده ام جایی پشت آن چراغ قرمزی که از عمق گوش کردن به حرفهایم داشتی ردش میکردی، جایی روبروی آن آبشار بلند که خوشحالیات از بودن آنجا ۱۲ از ۱۰ بود، جایی پشت گیت، وقتی بسته شد و به رویم دست تکان دادی.
زندگی انقدرهاهم ارزشش را ندارد که برای باقی عمر تو را نداشته باشم عزیزدلم... تا پیش از این خیال میکردم که میتوانم بار این جهان غمزده را به تنهایی به دوش بکشم اما تو آمدی و با مهرت دستی به شانه های خسته من کشیدی، حالا دور بودن تو، امان من را بریده. صبورانه نشسته ام به انتظار، اینبار کمی امیدوار، به اینکه خدا دل من را دیده که تو را اینطور به شکستگی هایش رسانده، شاید اینبار گردونه شانس را بچرخاند، هم دل تو آرام بگیرد از این آشفتگی و خستگی، هم برای ساخته شدن زندگی ما کاری بکند...
از استوری های دوستم فهمیده ام که اپلیکیشنی که ازش بسته ی مکالمه به ایران خریده بودم بالاخره کمی کار میکند، چندباری با ترس و لرز شماره ات را میگیرم تا بالاخره صدای تو آنطرف خط پیدا میشود که میگویی الو؟ سر سنگین چند جمله ای حرف میزنی و میگویی چطور توانستم زنگ بزنم و اینکه خوشحال شدی صدایم را شنیدی. در صدایت خوشحالی ای نمیشنیدم. در جواب های یک کلمه ای ات در اپ ایرانی که با مصیبت و وی پی ان وصل شدن به آن متصل میشوم تا دقایقی بیشتر با تو در ارتباط باشم هم. به حرف هایی که زده ام فکر میکنم و بغض پشت گلویم را فشار میدهد و اشکهایم آرام آرام از پلکم لیز میخورند. به آرشیو وبلاگم که نگاه میکنم انگار مدتهاست سعی میکنم به خودم بقبولانم که دوست داشتن و دوست داشته شدن سهم من از این زندگی نیست و هربار تلاش من بی ثمر تر از قبل از چشمات خیسم پایین میریزد. حالا فکر میکنم از همیشه بی دفاع تر دست دل و احساسم را گرفه ام و به تو نگاه میکنم که آرام آرام دور میشوی، که برای صحبت کردن با کس دیگری از صفحه چتمان بیرون میروی و این تنها راه ارتباط هم به نحوی از من گرفته میشود، به خودم و حرفهایی که زدم لعنت میفرستم و به صفحه گوشی خیره میشوم، عکس و فیلمهای روزهایی که با تو گذراندم و از تو در حال زندگی روزمره گرفته ام نگاه میکنم و فکر میکنم که الان حتما داری همانطور میخندی اما نه برای من. همانطور اهمیت میدهی اما نه برای بدست آوردن من و خب، پذیرش این حس این روزها دشوارترین اجبار تلخ زندگی من است.
