۹۷~
پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۰ | 0:57 |

عطرها رو تندتند بالا و پایین کردم و یکی که خیلی وقت بود میخواستم بخرمش رو برداشتم، فروشنده ی خسته کارت کشید و از واگن پیاده شد. سرم رو تکیه دادم به شیشه و چشمامو بستم.. با پیچیدن صدای خانم ِ گوینده ی مترو در ایستگاه مورد نظرم قطار رو ترک کردم.. پله برقی خراب بود، پله ها دوتا یکی با صدای حسام افسری که توی گوشم داستان کوتاه میخوند طی شد؛ هوای خنک از محوطه بیرون احاطه‌م کرد و چشمام رو لحظه ای از سرمای ناگهانی بستم،بی حوصله سوار بی‌ارتی شدم تا این یک ایستگاه هم سریعتر بگذره؛ بوق ماشینهای سر چهارراه اجازه نمیداد دقیق بشنوم دخترِ خوش‌سیمای همسایه بالایی دقیقا کجا رفته بود که پسرک قصه ی ما انقد نگرانش شده بود؟! داستان رو متوقف کردم و از عرض خیابون گذشتم. به در خونه که رسیدم یادم افتاد مثل همیشه کلیدم رو جا گذاشته‌ام! لباسها رو آویزون کردم و در جعبه رو برداشتم،

« پیس » 

فقط یه فشردن کافی بود که پرت بشم به آغوشی که خیلی دلتنگش بودم، که برای داشتنش کلی راه رفته بودم و خسته و ناامید برگشته بودم، این نزدیکترین‌بو به عطرش بود! عطری که هیچ‌کجا شبیهش مشامم رو پر نکرده بود! انگار توی اون لحظه تمام دنیا متوقف شد و من بودم و آغوش گرمش و سرم که به قامتش نمیرسید؛ اما روی سینه‌ش آروم میگرفت...

حالا هرشب قبل خواب عطر میزنم، چشمام رو میبندم و تو رو واضح میبینم.. از کجا معلوم؟! شاید یکی از همین صبح‌ها وقتی پلکهام‌ رو از هم باز کردم، واقعاً بالای سرم ایستاده باشی!  

۹۶~
شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۰ | 10:12 |

انتخابی تموم شد. دوم شدم :)

۹۵~ترس
شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰ | 22:53 |

آخر این هفته انتخابی داریم..سه ساله که همه ی تلاش ها به این مسابقه ی پرفشار ختم میشن..توی دو هفته باید ۴ کیلو وزن کم میکردم که یک کیلو و هفتصد گرمش مونده و سه روز وقت..کمش میکنم..

امروز مامان رفته دکتر! دکتر بهش گفته مشکوک به کرونایی و ترس همه وجودم رو برداشته! ترس از اینکه باز کرونا گرفته باشه و حالش بد شه؛ ترس از اینکه منم گرفته باشم و با اینهمه جون کندن و تمرین کردن و خستگی به مسابقه نرسم؛ ترس از نرسیدن.. نشدن..نتونستن..اگه ناقل باشم و تست بزنه منفی و اونجا آدما ازم بگیرن چی؟.. میترسم... عصری رفتم ابروهامو برداشتم که فردا برم دنبال پاسپورتم.. بشه یا نشه رو نمیدونم و شاید بخاطر وضعیت مامان نرم دنبالش.. صبح چک کنم ببینم حالش چطوریه بعد تصمیم میگیرم...

میگن ترس برادر مرگه.. راست میگن.. تو این روزایی که بعد یه بحث ساده که برام حسابی بزرگ شده بود لحظه ای هزار بار مردم و زنده شدم فهمیدمش.. وقتی توی فایت باشگاه دیهیم بین ضربات نرگس توی لاک دفاعی فرو رفتم و حس مسابقه و گیر افتادن روی سکو کل وجودمو پر کرد یادش افتادم.. 

میگن اگه توی این ورزش نترسی انگار یه چیزی غلطه..ولی تا ازش نگذری هم هیچ اتفاقی نمیفته..هیچ رشد و تغییری انتظارت رو نمیکشه.. حالا میخوام با همه ی ترسام و همه ی اتفاقات پیش رو این چند روزم تلاش کنم.. بقول اون متنه.. خدا رو چه دیدی؟شاید شد ...