66~
سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹ | 14:17 |

الان که داریم ویدیو کال میکنیم ؛ احساس سرزندگی خاصی دارم . امروز کلا حالم خوبه .

راستی این اولین پستیه که با لپ تاپ خودم میذارم .. بالاخره بعد از مدتها مامانم برام لپ تاپ خرید :)))) خیلی خوشگلهههه و براش ذوق دارمممم  ، اولین چیزی ام که باهاش دیدم موزیک ویدیو جدید هری بود .

صبحانه کیک شکلاتی باقیمونده از تولد دیشب دخترداییمو خوردم . خیلی خوشمزه بود در کمال ناباوری . کلاس ووشوی امروز کنسل شد و یه لیست بلند بالا نوشتم ازینکه امروز چیکارا کنم . به حجم زیادیش تا الان عمل کردم .. واقعا نمیدونم این چه رازیست در تیک خوردن برنامه ها که انقدر حال خوبی بهم میده :))

میخواستم فید پیچ اینستاگراممو عوض کنم،فکر نمیکردم همه نظرشون روی همون سیستم قبلی پیجم باشه . در نوع خودش جالب بود . چند تا ایده دارم برای پک دست ساز شامل شمع و سکلات .. اما نمیدونم قراره فروش بره . تعداد اندکه اما هیچی نشده براش ذوق دارم . کار ریسه هم فعلا جور نشده . اصلا نمیدونم قراره جور بشه یا نه . 

خیلی وقته دلم میخواد بنویسم . چند وقت بود اصلا حال خوبی نداشتم ؛ تاحدی که حتی دستم به نوشتن نمیرفت . ولی یه روز بعد تمرین استاد نگهم داشت باهام حرف زد و بعدش حالم خیلی بهتر شد.. دارم سعی میکنم برم دنبال کارای جدید .. یه آگهی کلاس خصوصی زبان فرانسه توی توییتر دیدم و شدیدا دلم میخواد ثبت نام کنم ، هزینه ترم اولش از طرف خانواده تقبل شده و این نکته مثبتیه :)) یکم استرس دارم ازینکه اگه ول کنم یا نتونم یاد بگیرم چی ؟! مخصوصا اینکه مامانم اولش اینو دوباره بهم گفت اون حسو درونم تشدید کرد . از طرفی دوست دارم انگلیسی رو هم ادامه بدم ، ترکی استانبولی یاد بگیرم ولی خب برداشتن همه اینا باهم یکم کار سختیه و نمیتونم الان به اندازه کافی برای همش وقت بذارم اما گوشه های ذهنم هست .

چند روز پیش برای اولین بار با استاد دوتایی رفته بودیم بیرون . بیرونِ بیرون منظورمه . از روز اولی که شاگردش شدم دلم این تجربه رو میخواست ، باید بگم کلی حس خوب درش درجریان بود ، رفتیم حسن آباد بعدم بازار و سی تیر .. کلی چیز جدید یاد گرفتم که مطمئنا در روابط و زندگی شخصیم به کارم میاد . اما بنده خدا حسابی خسته شد انقدر که برام از داستانای مختلف گفت و من گوش کردم ..

یه استوری از مغازه ساز فروشی گذاشتم و استاد رپلای کرد و گفت اگه بخوام سازشو به اندازه یه ترم کلاس بهم قرض میده ، که اگه خواستم برم و خوشم اومد بعدا بخرم .. هنوز روم نشده که بگم و برم بگیرم اما همینکه گفت هم حس خوبی بهم داد . دارم سعی میکنم برای گوشی خریدن و پیانو گرفتن پول جمع کنم .. تا انموقع شاید رفتم کلاس تنبک  ! باید تجربه جالبی باشه ..

در نهایت میدونم این روزا با همه خوب و بدشون میگذرن اما دلم میخواد نهایت استفاده رو ازشون ببرم . با خودم و آدمای اطرافم بیشتر وقت بگذرونم و حواسم بهشون باشه .. تنها چیزی که یادگاری میمونه مهربونیه و بس :)

65 ~ رویارویی من با خودم
یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹ | 20:18 |

حدودا سه سالی هست دارم روز خودم و درونیاتم و .. بیشتر از قبل کار میکنم ، اسفند پارسال که قرنطینه شروع شد متوجه شدم چقدر باخودم در جدال بودم و چقدر خودم رو سرزنش کردم ، تلاش کردم و تلاش کردم که هرچند وقت یبار خودمو بغل کنم ، دست از سرزنش خودم بردارم ، بپذیرم خودم رو با تمام کاستی هام ، با تموم نقصهام ؛ اما ...

  • امروز تمرین خصوصی ووشو داشتیم ، موقعیت دوبه دو . فایت رودر رو ، مثل همیشه بعد از ضربه خوردن ایست میکنم ! استاد داد میزنه ، به خودم نهیب میزنم که تکون بخور ! از چی میترسی ؟ بوکس میخوره توی صورتم . اشک توی چشمام جمع میشه ، داد و فریادش شدید تره و هجوم من هم بیشتر . میگه اونا دارن میزننت تو به چی رحم میکنی ؟ بزن ! باید حرکت کنم .. همینجوری که اشکام میریزه روی ماسکم پا میزنم ، بعدش بوکس ، پشت سرهم بدون ایست ، نفس نفس زدم اما صدای اطرافم شدیده .. بچه ها دور و بر نشستن و دارن نگاه میکنن . حس خوبی ندارم . صدای سوت بلند میشه و تمرین به پایان میرسه
  • استاد صدام کرد که بمونم تا باهام حرف بزنه . میگه اونقدرا ام که به خودت سخت گرفتی هیچی سخت نیست . از این به بعد برنامه همینه . باید بپذیری خودت رو . این بخشی که رفتی دنبال ریشه ش بگردی و چیزی پیدا نکردی در تو هست . مثل یه خال روی صورت . مثل دندون قروچه . قبول کن خودت رو . پیشرفتات رو ببین ... صداش توی مغزم پلی میشه اما به نتیجه عمیقی در مواجهه با خودم میرسم : این بخش از وجودم رو اصلا نپذیرفتم ...

اما وقتی با خودم مواجه شدم دیدم نه تنها این بخش خودم رو قبول نکردم بلکه دوسش هم ندارم و همش درحال مقابله ام باهاش . حالا این بخش چیه ؟ منی که در مواجهه با موقعیت هایی که برام وحشت آوره ایست میکنم و گریه م میگیره . جلوی اون اشکها رو نمیتونم بگیرم و آچمز میشم . بعد از پایان اون موقعیت هم این گریه ها ابزاری شده در گذشته برای سرکوفت . برای اینکه بهم بگن ضعیف و لوس و نازک نارنجی . برای فرار از شنیدن این حرفا و زخمایی که باهاش روی وجودم اومده از خودم گریختم ... هنوز هم نمیدونم باید چیکار کنم چون نمیتونم دوستش داشته باشم .. نمیتونم حساسیتش رو بپذیرم و این نپذیرفتنم برام از همه چی دردناک تره ! مواجه شدن با این حقیقت که خودم نتونستم خودم رو دوست داشته باشم و بپذیرم .. غم انگیزه برام . خیلی .وقتی توی دندون پزشکی از سر نشدن دندونم از ترس عصب کشی اشکام بی اختیار کل صورتم رو گرفت بگیر تا گریه های بعد مسابقه ، بعد دعوا با خانواده ، بعد از دلخوری های بین روابطم و و و .. به خودم رسیدم در انتهای اینهمه فرار . زخمی تر و خسته تر از همیشه .. چقدر طول میکشه که قبول کنم من همینم ؟ اینکه مچ خودم رو بیشتر بگیرم موقع سرزنش و کتک زدن خودم ؟ نمیدونم .. کی قراره خودم رو بغل کنم بخاطر این بعد شخصیتیم که دوستش ندارم ؟ اینم نمیدونم ... ا

دقیقا دیروز پست گذاشته بودم توی اینستاگرامم درباره اینکه همه این روزا معمولین . همه چی طبق روال خودشه مثل اینکه تو شیر رو باز میکنی و ازش آب بی رنگ میاد بیرون ! چیز عجیبی نیست ! معمولیه !  استاد میگفت هرگره ای که به جز این در ذهن خودت ایجاد کردیه که غیرمعمولیه . توی کپشن نوشته بودم باید به خودت افتخار کنی برای راهی که اومدی و کارهایی که کردی و دست از سرزنش خودت برداری اما امروز میبینم خودم عمیقا درگیرشم ..

64
شنبه ۶ دی ۱۳۹۹ | 18:22 |

* چند وقت پیش از دختر بدلکار نوشته بودم ، امروز متوجه شدم توسطش در اینستاگرام ب.آ شدم ، کم کم دیگه به معنای حقیقی دارم بزرگ میشم ! روابط کمرنگ تر میشن و آدمهای جدید کم عمق جاشون رو میگیرن ، سخت صمیمی میشم ، سخت تر دلبسته ! الی صبح که باهاش حرف میزدم میگفت برای آدمایی که لحظه ای هم بهت فکر نمیکنن خودت رو درگیر نکن ، هرچقد بزرگتر بشی دایره افراد دورت کوچیکتر میشه .. راست میگه .. باید سعی کنم :)

* روابط خونی این روزا روانم رو خیلی تحت تاثیر قرار داده اما دارم سعی میکنم باهاش کنار بیام .. با اینکه یه نفر میتونه بیخ گوشم باشه اما شخصیتش برام آزاردهنده باشه یا رفتارش زخمیم کنه کنار بیام ... 

* موهام یه عالمه سفید شده ، دوسشون دارم ؟ شاید ، بیشتر از ظهور ناگهانیشون در آخرین ماه های 19 سالگی غمگینم تا هر حس دیگه ای .. منتظرم سر یه فرصت مناسب طرفای تولدم برم رنگشون کنم .. 

* کلاس خصوصیای ووشو دوباره شروع شده ، انگیره هام کم شده یا راه زندگیم تغییر کرده یا اینهمه دوری باعث بی حالیمه؟! نمیدونم اما حس سابق رو ندارم . دلم میخواد صرفا فارغ از فضای رقابت ، واکنش ، عمل و عکس العمل ، اینکه بوکسم کجا میخوره و پام کجا با اون آدمها خاطره ی خوبی بسازم چون عمیقا دل تنگشون میشم با وجود هر بالا و پایینی که باهاشون تجربه کردم و احساساتم که در مقاطع مختلف نسبت بهشون متفاوت بوده . تا حدودا یک ساعت و اندی دیگه باید فیلمم رو برای استاد فرستاده باشم ، این تشریفات اول کاری عصبیم میکنه ، موقعیتایی که قبلا توش به مهارت رسیده بودم و الان با فاصله گرفتن ازش همچنان مثل یه بچه ام که انگار بار اولشه با این چیزا مواجه میشه .. اینم میگذره امیدوارم بتونم مهارتمو توی این موقعیتا بالاتر ببرم .

* کنج امن گوشه ی اتاقم بالاخره ساخته شد ، مامان دوختش و بابا برقاش رو برام اوکی کرد ، نمیدونم قراره چقدر ازش استفاده کنم اما همینکه گوشه ی اتاقمه بهم یه حس خوبی میده ، چند روز پیش ازش یه خورده عکاسی کردم احتمالا به مرور میذارم توی اینستاگرامم .. 

* کلی کار دارم ، نزدیکای آخر ترمه ، از اینور و اونور کلی کار قبول کردم برای درآمدش . امیدوارم بتونم همشو سر وقت تحویل بدم . 

* امروز برای اولین بار برای خود خودم یه عطر سفارش دادم ، هرچند رفتم بعدا دیدم خیلی ارزون ترش جای دیگه هست ولی خب دیگه =)) فدای سرم .یه انگشترم میخوام بخرم .هرچند خیلی اهل استفاده از این اکسسوریا نیستم ولی این یکی خیلی وقته دلمو برده ، یکم منتظرم ببینم تخفیف میخوره یا چیزی که بگیرمش یا نه ؟ :))) 

*باید گوشیمو عوض کنم اما هنوز روی اینکه سوییچ کنم به سامسونگ یا مدل گوشی خودمو ارتقا بدم موندم ..

 

همه چی حتما طبق روال خودش پیش میره و درست میشه ... 

[ چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند ]