۸۲~
جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 16:8 |

اومدم که گذری سری بزنم و برم اما کامنت میم که برام نوشته بود امیدوارم بیای و بنویسی که بهتری باعث شد پست جدید رو باز کنم برای نوشتن . 

این روزا معمولیم و همش دارم کار میکنم؛ این سفارش تموم میشه نفر بعدی پیام میده و این روال پشت سر هم ادامه داره. این ماه خوب کار کردم ولی حجم بالایی از حقوقم میره برای خرید ساز. از استاد عبدی پرسیدم میتونم دف بخرم و بهم گفت آره و برام خریدتش؛ جدا از اون یه کاخن ام خریده که هرچی به در و دیوار زدم که از زیر خریدنش در برم نشد. گفت قسطی بده ماهی پنج هزار تومن از پاسخ ماندم و این حرفا.

یه «م» نستعلیق خوشگل از پیج مربیم برای دیوار روبروی میزکارم تیو خونه سفارش داده بودم که به دستم رسید و حسابی خوشگل شده.. هرموقع میبینمش نیشم تا بناگوشم بازه. 

کلاس ووشوها داره بهتر از قبل پیش میره اما هنوز توی فایتا جون میکنم و ته جلسه اخر که مربی گفت نه تمرینتون راضی کننده نبود درحالیکه هممون جر خورده بودیم یعالمه خستگی موند به تنم و تا چند روز بعدشم بدن دردای بدنسازی سنگینشو داشتیم همگی. نمیدونم آخر مسیرمون کجاست اما امیدوارم حداقل حال خوش و نام خوشمون بمونه و بس..

شدیداً دلم میخواد برم مسافرت. شیراز مثلا. به مرجان پیام دادم گفتم دعا کن بتونم بیام و باید بیای منو بگردونی. منی که خودم ملت ِ سفر برو رو کلی فحش کش کرده بودم که چرا یک سال نمیشینن توی خونه تا کرونا تموم بشه الان به این وضعیت گرفتارم.   اما هرچی فکر میکنم برنامه ی سفر برای بعد از خرید گوشیه. نمیشه بعد قرنی برم یه مسافرت و چهار تا عکس درست حسابی نتونم بگیرم که. همینجوری که توی فکر سفر بودم و پله ها رو دوتا یکی میرفتم بالا تا برسم به خونمون، یادم افتاد که آخرین سری که با فاطمه و سیما رفتیم بیرون قرار گذاشتیم یه مسافرت باهم بریم، با خودم گفتم اگر شرایطم جور شد حتما بهشون میگم و در حال خیال پردازی بودم که یعنی چقدررر قراره خوش بگذره این مسافرت! بگو بچه حالا صبر کن شاید اصلا نرفتی!

القصه .. کوچیکتر که بودم فکر میکردم درگیری زیاد در مسائل مالی و گیر قسط دادن و این چیزا شدن برای سی سال به بعده مثلا. اما الان میبینم نه. گویا بزرگسالی خیلی از چیزی که فکرشو میکردم بهم نزدیکتر بود. اما واقعا باید یه تعادلی بین کارم و خودم برقرار کنم. اینجوری که هر روز جلوی آینه یه موی سفید جدید میبینم حسابی حالمو میگیره.

دیروز خونه دوستم نگین بودیم و عکسای سال اول باشگاهم رو میدیدم بین عکساش و تفاوت فاحشم برای خودم خیلی به چشم میومد. انگار توی این سه سال قد سی سال پیر شده بودم . =)) خوبه یا بد؟ نمیدونم.

از دوستام خیلی خبر ندارم. همه درگیر خودشون و زندگیاشونن و خب نمیشه به کسی خرده گرفت. امیدوارم هرجا هستن خوب و شاد و سرحال باشن که همین کافیه و راضی کننده.

دیروز محبوبه یه متنی استوری کرده بود که گذاشتم بکگراند گوشیم، نوشته :‌ «هنوز ده ماه از سال مونده! کلی وقت داری برای اینکه طرز فکرت رو درست کنی، یه مهارت جدید یادبگیری، رویه زندگیت رو تغییر بدی، درآمدت رو افزایش بدی، وزن کم کنی، ماهیچه هات رو پرورش بدی و یا هر هدف دیگه ای که برای خودت تعیین کردی. برو تو کارش ! »

با خودم گفتم چرا که نه؟ یه هفته دیگه منتظر جواب کلاس که ثبت نام کردم میمونم و اگر خبری نشد پولم رو پس میگیرم که خیاطی مجازی بنویسم. باید هیجان انگیز باشه . کلی کار نکرده هست و همینکه دارم  این روزا با هر حال و وضعیتی ادامه میدم برام کافیه. حسم بهم میگه روزای خوب در پیشه. شاید خیلی هم نزدیک نباشه اما بجز خودم مگه کی میتونه بسازتشون؟! هوم ..؟

۸۱~
سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 1:52 |

توی این موقع از ماه که درگیر پی ام اسم واقعا دلم میخواد نباشم فقط . امشب با ف حرف میزدیم و از عشق نهانش به یه آدمی گفت که ازش دوره و نمیدونه چجوری بره و سر صحبتو باز کنه و یکم باهاش حرف زدم درحالیکه داشتم با خودم فکر میکردم چرا هیچکدوم از این تلاش ها و احساسات عمیق سهم من نشد ؟ .. بگذریم .

رفتم تلگرام که به م پی ام بدم اما با خودم گفتم این چند وقت پی ام دادی و مکالمه ای هم شکل گرفت و ادامه پیدا کرد . شاید خب نمیخواد یا وقت نداره وگرنه حداثل یبار خبر گرفتن ازت تو طول این مدت طبیعی بود / تلگرامو بستم !

فردا آیین دادرسی و جزا میخوان درس بپرسه و نه تنها هیچ پیش زمینه ای ندارم بلکه حتی نخوندم و بخاطرش تمرینمو کنسل کردم اما واقعا حال روحیم خوش نیست و دلم یه گریه خیلی عمیق میخواد .. نمیدونم چرا بعد اینهمه مدت هنوز با این تغییرات هورمونی اونقدرا کنار نیومدم .. و حرف شنیدن از اطرافیان که باز چته ؟ چرا انقدر بی اعصابی و تشبیهم به حیوانات درنده نامدار باعث میشه بیشتر از این حالت طبیعی بدنم و خودم بدم بیاد و فراری باشم ازش . 

هر تلاشی که برای پول جمع کردن و تهیه چند تا چیز ساده میکنم به بن بست میخوره بخاطر فکرای نسنجیده و دستم که خب بسته ست اما خودمم ترس دارم از دست گرفتنش .

توی این وضعیت شنیدن غرغرهای خواهرم دیگه کاملا برام غیرقابل تحمله . دلم میخواد سینه خیز از مرز خارج شم فقط انرژی منفی دادن و غرغرهاشو تموم کنه . من عموما باهاشون خیلی آدم خوش رویی نیستم  اما حداقل انرژی منفیم نمیدم . تا جای ممکن سعی میکنم حرفم نزنم چه برسه به اینکه بخواد منتقل کننده ی انرژی ای باشه ! ..

لویی پست گذاشته بود که تورش از سال ۲۰۲۲ برگزار میشه و با حسرت به اون پست آلبومی شامل سالن های کنسرت و تاریخاشون که اکثرا هم سولداوت شده بودن نگاه میکردم . چقدر دلم میخواست یه آدم بین هزاران آدم حاضر در یکی از اون سالن ها باشم ... اما در خوشبینانه ترین حالت نزدیکای ۲۰۲۲ تازه دوز اول واکسن رو گرفته باشیم پس خیال خامی بیش نیست ...

از شدت فشار کاری و درسا و فشار تمرین نمیدونم باید چیکار کنم و صبح که از خواب بیدار میشم بدنم خسته ست . انگار که ساعتها کار فیزیکی سنگین کرده باشم . واقعا نیاز دارم این کارو به یکی یاد بدم و یه مدت خودم انجامش ندم . نمیکشم اصلا . کارای امشبم تحویل ندادم و کلی پیام نخونده دارم از خلق الله برای کاراشون .

دلم میخواست یه نوشنیدنی شیرموز طور درست کنم ولی دقیقا وقتایی که حالت بده همه چی دست به دست هم میدن که بیشتر برن رو مخت ؛ و در راستای همین امر یخچالو باز کردم دیدم شیر تموم شده و تمام چیزایی که درآورده بودم رو گذاشتم سرجاش .

صبح باید پاشم هزار تا کار دارم اما حتی نمیدونم انرژی تکون خوردن و بلند شدن از تختم رو باید از کجا پیدا کنم ؟ ..

۸۰~
شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 23:37 |

زندگی یجوریه که در عین حال که  همه چی سرجاشه ؛ انگار هیچی سرجاش نیست !

۷۹ ~
جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 2:42 |

امروز صبح رفتیم بوستان ولایت تمرین هوازی ، جدا ازینکه بعد نیم ساعت به حال مرگ افتاده بودم باید بگم واقعا دلم برای این حس سوختن پاهام از شدت دوییدن تنگ شده بود ، یکوچولو عکس گرفتیم ؛ توی راه برگشت نم بارون گرفت و آهنگای فاطمه پرتم کرد به روزای اول کرونا که درگیر گذشتن و رفتن پیوسته بودم و اینکه چجوری هر راهی میرفتم برمیگشتم به نقطه اولم از دلتنگی و خواستن و نشدن .. متن آهنگا واقعا قلبمو فشار می‌دادن .. خلاصه دلم خیلی تنگ شده برای اون روزامون و اون حس و حالایی که داشتم و همه چیش . وقتی یه چیزی رد میشه دیگه یاد تلخیاش نیستی . فقط حسای خوبش میاد جلو چشمت ! خاصیتشه انگاری .. توی راه که صندلی عقب نشسته بودم و برای کلاس تربیت بدنیم آنلاین شدم اما غلبه صدای ضبط نمیذاشت ذهنمو با کلاس منحرفکنم و قشنگ افتاده بودم توی دالان خاطراتم .  به این فکر کردم که چقدر دلم برای جیغ و داد کردن توی یه ماشین با این آدما تنگ شده بود ! چقدر دلم برای کنارشون بودن پر میکشید و خودمو میزدم به اون راه .. و چقدر در عین حال که خوشحالی میتونی غمگین باشی !

یه ساعت قبل افطار با صدای رعد و برق وحشتناک بیدار شدم ، گلوله بودم زیر پتو از سرما چون صبحی که برگشتیم انقدر گرمم بود از بعد ِ دوییدن که با همون تاپ خوابیدم ؛ هی به خودم میگفتم چیزی نیست الان تموم میشه ! درعین حال که نباید ازش بترسم یجوریم میکنه . مامان صدام کرد که بریم برای افطار . 

شب خونه ی آقاجون اینا برای بابا تولد گرفتیم . هنوز هیچ کادویی ندارم ولی بنظرم باید یچیزی بگیرم . اینکه چی رو هنوز نمیدونم ، از کلاسی که یه هفتست منتظرم جواب بدن پیام زدن که بقیه شهریتو بریز اما دست و بالم شل شده . نصفه شبی تمبک تمرین کردم اما یجاهاییش خیلی گیج میزنم ، صبح به استاد پیام میدم هرچند قرار بود تا پنجشنبه براش تمرینامو بفرستم اما نرسیدم حتی تمرین کنم . 

تو فکرمه برم یه سری وسیله بگیرم آینه ماه درست کنم ، یا یه سری پست آموزشی اما نمیدونم خوبه یا نه . چند روزی هست میخوام برم یجا از خودم عکس بگیرم ولی کو اعتماد به نفس ؟ 

اولین کاری که صبح میکنم اینه که یه سر و سامونی به وضعیت اتاقم بدم ،بعد احتمالا لباسا رو بشورم و یه بخشی از کارایی که قبول کردمو تحویل بدم . این روزام دارن میگذرن . شاید به جاهایی سخت / یه جاهایی ناامید / یه جاهایی خوشحال و خندان ، اما میگذرن . 

و چون میگذرد غمی نیست ... 

۷۸~ دلم میخواد ..
چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 7:2 |

دلم میخواد همه چیزی که الان مشغولشم رو ول کنم ، برم یه جای دیگه ، حتی کردان . برای چند وقت فقط بشینم پای هنر .. کلاس نقاشی ، یه ساز دیگه ، هر روز عکاسی کنم ، کلاس زبان ترکی و فرانسه بردارم شاید اگه یکم پیشرفت کردم ترسم از برگشتن به سمت انگلیسی هم ریخت ؛ روزا چای بخورم و آخر هفته ها کیک بپزم .. بی‌خیال ِ اینکه الان از استرس خوابم نمیبره ، بیخیال ِ اینکه هفته دیگه آیین دادرسی میخواد از کل مباحثش درس بپرسه ، بیخیال ِ اینکه دلار چقدر شده ، هنوز واکسن نزدیم که هیچ نزدیک زدنش هم نیستیم .. بیخیال دنیا ! 

کی میدونه ! شاید یه روزی شد . یه روزی که مثل امروز واقعا همه اینا رو بازم از ته دلم خواستم ... 

۷۷ ~
جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 4:43 |

یک عالمه نوشتم . قبل شروع کارام برای اینکه ذهنم خالی بشه ..تیک ثبت موقت رو زدم و از پست اومدم بیرون !

میدونم که این روزاهم میگذرن .. این بی انگیزگی ها هم میگذره ..  مثل همه روزای خوش و ناخوش قبل .. چی میمونه ازت مطهره ؟

۷۶ ~ از احوال این روزا
پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۰ | 4:3 |

نمیدونم چندمین باریه که میام توی بلاگفا، صفحه ی مربوط به پستم رو باز میکنم و یه چیزای نصفه و نیمه ای مینویسم و صفحه رو میبندم بدون اینکه منتشرشون کنم ! 

چند روز پیش با مامان رفتیم باغ گل و چند تا دسته گل تازه خریدم برای اتاقم و عکسا و ایده هایی که برای پیجم داشتم ، که ای کاش نمیخریدمممم . از اون روز حساسیت فصلیم و حساسیتی که نسبت به گرده ها دارم عود کرده و هر چند ثانیه یبار عطسه میکنم و بینیم کاملا قرمز و زخمه . کمتر از یکساعت از دومین قرص حساسیتی که خوردم میگذره و هیچ تغییری حس نمیکنم 

امشبم تا صبح بیدارم . هم باید پروژه ها رو تکمیل کنم و بفرستم برای صاحباشون هم اینکه صبح تولد ماهره ست . من روزه م ولی برای ماهره و فاطمه شیرینی میخرم ببرم محل تمرینشون . گفتم تمرین .. امروز کلی با استاد ووشوم - که البته اصرار داره بهش بگیم مربی و نگیم استاد - درباره تمرینا حرف زدیم و گویا این تابستون بازهم انتخابی برقراره . همه دارن مثل خر تمرین میکنن و من حس بدی دارم .استرسش وصف نشدنیه در عین حال که مثل اون سالای قبل کرونا نیست . از یه طرف وزنم بالاست و از طرفی اونقدرا که باید اعتماد به نفس ندارم و تمرینم کمه . همش دارم به این فکر میکنم که فدراسیون جهانی هم مسابقات و فلانشو انداخته عقب ولی چقدر جون آدما برای اینا مهم نیست که دوباره دارن همه چیو برمیگردونن به روال قبل حتی با اینکه این روزا رو با حداقل ۴۰۰ کشته ی کرونایی میگذرونیم !؟ وضعیت عجیبیه .

دوباره طمع گریبانگیر سرمایه هام توی بازار های مالیه و نمیدونم کی قراره از این اخلاق گندم دست بردارم و چیزایی که میخوامو بخرم برای خودم . =)) بابا بچه شاید مردی فردا . تابوتت قراره از طلا باشه ؟ خلاصه که ... اینجوری . 

امشب تولد داییم بود و همه جمع بودن . جالبی این ماجرا برام اینه که یبار از همین جمع شدن و تو حلق هم نشستنا همشون کرونا گرفتن ولی عبرت نه . برای همین ماسکمو سفت زده بودم با اینکه از عطسه های زیرش احساس مرگ میکردم و خوردنی رو دم پنجره ی باز با فاصله از همه خوردم . امیدوارم بینشون کسی ناقل نبوده باشه چون اگه مامانم دوباره بگیره واقعا نمیدونم باید چیکار کنم . 

مدتهاست میخوام یه نامه بفرستم برای سیما اما از وقتی قصدش رو کردم دیگه از خونه نرفتم بیرون :/ حتی کلاس تنبک این هفته م هم مجازی شد ! درست وقتی حاضر شده بودم و بخاطر موج سنگین کرونا میخواستم اسنپ بگیرم ! باز شانس آورم تا اونجا نرفته بودم :)))

شونصد تا تب اون بالا بازه که یادم میاره این پروژه رو هنوز تکمیل نکردم . پر حرفی برای امشب کافیه با اینکه هنوز کلی حرف دارم ولی حس کار کردنم بپره دیگه برگشتنش با خداست . پس بقول اون پسر بچه : فعلا خداحافظظظ .