جند روز پیشا تولدم بود و بیست سالگی رسما شروع شد . شب تولدم توی ماشین در حال رفتن به بام لند تو عصبانیت یه چیزایی اینجا تایپ کردم و ثبت موقت زدم . اصلا اصلا روز خوبی نبود درحالیکه توی کل سال خیلی منتظرشم و دوست دارم اون یه روز هرجوری شده بهم خوش بگذره ولی امسال دنیا باسن مبارکش رو کرده بود به سمتم یا چی ولی خب کلی اعصاب خوردی داشتم و مثل همیشه کلی تغییر نظر درباره اطرافیانی که کلی ادعا دارن ولی یه روز رو هم بخاطرت نه از هیچی میگذرن نه یکم جلوی جر و بحث های همیشگیشون رو برای گند زدن به اعصابت میگیرن ! .. خلاصه ! همون روز اولی کلی چیز یاد گرفتم و امسال خیلی منتظر آدما نمیمونم برای هرچیزی که تهش بشه اشک و بغض و گریه . این از این :)
ترم اول کلاس فرانسه رو با نمره ۱۰۰ پاس کردم :) دروغ چرا با اینکه دیگه این آخرا استادش شدیدا داشت اعصابم رو خورد میکرد ولی وقتی نمرم رو توی سایت دیدم گل از گلم شکفت . دلم میخواد یه جای جدید ادامه ش بدم اما انقدر گشتم دنبال کلاس و هنوز نمیدونم کجا بهتره کلافه ام . مردد بودم اول انگلیسی رو بخونم یا فرانسه رو و هنوزم تا کلاس پیدا نکنم به نتیجه خاصی نمیرسم .
کلاسای تئوری مربیگریم از امروز شروع شد . بالاخره داره اتفاق میفته و هنوز باورم نمیشه ! احساس خوبی دارم از روند زندگیم و جوری که داره پیش میره . بعد تئوری دونه دونه میرم سراغ عملی رشته هایی که دوست دارم . امروز سه تا درس اصول تربیت بدنی / تغذیه ورزشی و کمک های اولیه بود که خب بی برنامگی و قطعی سیستمشون رو مخم رفت اما به طور کلی چیزای خیلی جذابی برای یادگرفتن داشت .
فروزان یه آهنگ قشنگ فرستاده برام قفلی زدم روش دارم گوش میدم . امروز آخرین دونه از باقلواهایی که برای تولدم آورده بود رو بعنوان صبحانه اولای کلاس اصول تربیت بدنی خوردم . همزمان باهاش آیین دادرسی مدنی هم داشتم و واقعا نمیدونستم چجوری باید هندلشون کنم :))) .
دلم خوش گذرونی درست و حسابی میخواد . انرژی دوستام شدیدا منفی شده و از ۱۰ باری که میپرسم حالت چطوره ۹ بار جواب میگیرم خوب نیستم ! حالا باز برمیگردم به این حس که یعنی واقعا انقدر حال همه بده ؟ من زیادی سرخوشم یا دوستام زیادی غمگینن ؟؟ جواب خاصی براش ندارم ولی ناراحت کنندست این همه غمشون برام .
نرگس بعد چندسال بالاخره شروع کرده باهام حرف زدن و نمیتونم بگم وقتی پی اماشو دیدم چقدر خوشحال شدم . حیفم میومد این دختر ۱۶ ساله بخاطر سکوت و خودخوری هاش درگیر حال بد باشه . باحرف زدن قطعا به مرور بهتر میشه چون خودشم میخواد که بشه . بهتر که یعنی منظورم اینه که از اون بار حرفای تلنبار شده درونش کم میشه .. امیدوارم که بشه ! .
دوشنبه رفتم سر کلاس استاد عبدی و مربی رو اونجا دیدم . اومده بود کلاس کمانچه . کلی حرف زدیم و خندیدیم و سر تایم تنبک من باهام همنوازی کردن . کلی استرس داشتم اخراش دیگه پاهام میلرزید اما واقعاااااااا حس خوبی داشت . اگه جهان موازی بود و قابلیت پاشیدن اکلیل با ذوقهام رو داشتم زمین اونجا تا مدتها برق میزد :) برگشتنی مسیرم رو یکم طولانی کردم که با مربی هم مسیر بشم و حرف بزنیم . وقتی برگشتم چند تا پیام ازش دیدم که باز اکلیلی شدم :)) بهم گفته بود که رابطم با تو مثل هیچکدوم از هنرجوهام نیست و خیلی بیشتر خودمم تا جایی که وارد دایره دوستام شدی . گفت از آخرین باری که حس کردم این با بقیه فرق داره تجربه خوبی ندارم اما تو برام باارزشی و درخشیدنت برام مهمه و معذب نباش و اینا .. خلاااااااصه نگم براتون که چقدر ذوق کردم با اینکه هنوز ته دلم میترسم مثل اون روزایی که درگیر جریمه و از دست دادن کلاس و اون حس و حالا بودیم این روزا به طرفه العینی از بین برن اما سعی میکنم حسای بدم رو هول بدم عقب و از همنشینی با آدمی که همه جوره بهم کمک کرده - چه توی رشته ورزشیمون که یکی از سخت تریناست و چه توی زندگی شخصیم که خیلیییی از ضعفهام به نقطه قوتم تبدیل شده و رشد فردی امروزم رو حسابی مدیونشم - لذت ببرم . [لبخند عمیق]
راستییییی ! فردا مشکی میگیرم ! از روزی که مربی شالبند زرد رو بست به کمرم و جلوی آینه باشگاه غدیر باهاش عکس گرفتم تا چنین روزی عکس همشون رو بذارم کنار هم و بگم بالاخره مشکی شدم منتظرش بودم . بماند که کرونا لذت به کمر بستن سه تا شالبند آخر رو ازم گرفت و اون سیر مرتب عکسهای توی آینه ای و روند تغییرات و بزرگ شدنم به لطف این ویروس کوچک مرگبار متوقف شد اما هنوز نمیتونم لذت رسیدن به این نقطه رو انکار کنم .
آتوسا (دخترداییم ) کادو تولد برام اختاپوس مود خریده . امروز از صبح که کلاسا شروع شدن تا الان که دارم این پست رو مینویسم لبخند زنان داره نگاهم میکنه و فعلا قصدشو ندارم برش گردونم به سمت غمگینش . شکر بخاطر این روزا . همین الان که توشونم میدونم دلم براشون تنگ میشه . برای اینهمه تلاشم توی مسیرایی که میخوام / ذوقایی که این وسط دارم و حسای ناب دیگه که خیلی قابل بیان نیستن .
توی این هفته یه پروژه عکاسی گرفتم با یکی از بچه های دانشگاه و هفته دیگه هم شلوغم . از این شلوغیا لذت میبرم . شاید نیاز باشه تنهایی بیرون هم برم . با خیلیا تو همین چند روز مونده به عید قرارای نامعلوم داریم که همو ببینیم و باید به همش رسیدگی کنم ، ضمن اینکه وقت لیزر دارم ، کلاسای مربیگری به مدت ۶ روز هر روز از ۸ صبح تا ۲ ظهره و نامه ی سیما رو هم که باید حتما تا قبل عید برسونم به دستش هنوز آماده نکردم .
این روزا روشنن .. بوی قهوه و سیروپ وانیل میدن ، یا بوی کاغذ و کفش نو که حس شروع و سختکوشی میدن بهم ! روشنترم میشن .. خیلی امید دارم :)
آخر این هفته درون اردویی داریم برای مسابقات کشوری دانشجویی . بچه های باشگاه خودمون که برای این مسابقه آماده میشن روزی دو وعده تمرین دارن حداقل . من اما از همیشه بی انگیزه ترم . نمیدونم این حالم از کجا میاد اما میتونم ببینم که در گذار و رفت آمد و جنب و جوش و تلاش آدمای اطرافم برای موفقیت های ورزشیشون یه گوشه ساکن وایسادم ! ساکن هم که نه اما با یه روند خیلی خیلی کند دارم پیش میرم . برام عجیبه .. پارسال هر روز تمرین داشتم و تنها روز استراحتم جمعه ها بود . یه روزی مثل امروز .
از وقتی کرونا اومد و باشگاها تعطیل شد تمرینات تو خونه رو جسته و گریخته ادامه دادم اما به شدت چاق شدم (۸ کیلو ) .. ۴ کیلو کم کردم اما هنوز برای اون وزنی که توی مسابقات بازی میکنم بالا ام . نگاه میکنم و میبینم که اگه مطهره ی پارسال بود سر یه ماه نشده با تمرین خفن و یه رژیم اصولی وزنش رو به حالت نرمال برمیگردوند اما الان ماه هاست که حدودای ۵۲ کیلو ام و هیچ تغییری توش ندادم .
یک فاکین ساله بدنسازی نرفتم و بدنم شدیدا افت کرده ! کل تمرینات ووشوم از ۶ روز در هفته شده دو روز اونم شاید باشه و شاید نه ... و من حتی دیگه در خودم نمیبینم اون سکو بزرگه رو ! اون طلایی خوشرنگه رو که بخاطر کلی راهی که تا اینجا اومدم و زحمتی که کشیدم و عرقی که ریختم حس میکردم به خودم بدهکارمش .. همه اینا باعث شده یه غم گنده گلوله شه تو گلوم و تا چشمام بیاد بالا و ازشون سرازیر بشه .
اما هنوز نمیدونم چرا انقدر ساکنم ؟ چرا امیدم انقدر کمرنگه و چرا دوباره استارت نمیزنم ... ؟
نگاه کردم دیدم آخرین پستی که گذاشتم برای ۲۲ بهمنه ! این وسط کلی اتفاق ریز و درشت افتاده . از اول اسفند به طرز غریبانه ای حالم خوب بود تا همین روزا . سرخوشی محض ! این اواخر فکر میکردم با وجود اینهمه بالا و پایین در اوضاع کشور تنها آدم سرخوش و بیخیال انگار منم ! شایدم بخاطر اینه که هنوز بلدم چجوری از چیزای کوچیک لذت ببرم .
چند وقتیه ذهنم درگیر اینه که میخوام با زندگیم چیکار کنم ؟ اهداف کوتاه مدت و بلند مدت زیاد دارم اما اخرش هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که تصمیم قطعیم اینه که بمونم یا برم و اگه میخوام برم پس چرا نمیشینم درست حسابی زبان بخونم ؟ یا یه کلاس خوب برای فرانسه پیدا کنم و تا یه سطح خوبی برسونمش و بعد انگلیسی یا باهم پیش ببرم یا حداقل یه کاری بکنم در این راستا . حس های متناقض عجیبی در اینباره دارم که این روزای آخر ۱۹ سالگی حسابی اسیرم کردن .
تا قبل از این انگار اوکی بود ولی از وقتی ترم ۶ شروع شده و میبینم تو این چندسال کارشناسی هم بخاطر قصور خودم هم بخاطر اینکه درسای متفرقه بدردنخور زیادی تو رشتمون داشتیم چیز خاصی از قبل دانشگاه یاد نگرفتم انگار ذهنم داره میندازتم توی یه تله ی : خب حالا بعدش چی میشه ؟ میخوای چیکار کنی ؟ ارشد میخونی؟ جی میخونی ؟ تکلیفت چیه و هزاران سوال دیگه میندازتم .
شنبه وقت آرایشگاه گرفتم موهامو رنگ کنم و هنوز حتی نمیدونم چه رنگی . تو فکرمه آخر هفته برم خرید کنم . یه سری خوراکی و اگه بتونم چند تا لباس که خیلی وقته میخوام .
صبح امروز با دیدن اساماس واریز حقوق بیدار شدم و خب میشه گفت روزو خوب شروع کردم . بعد از سه روزی که بخاطر شیوهای لیزر دچار التهاب شدید بودم میتونم آسوده بشینم چون امروز ماهره برام پماد بتامتازون آورد در نتیجه توی این لحظه نسبت به کل این سه روز بهترم البته اگه باز الان سیستم التهاب و خارش و داستان های متصل بهش باز سروع نشه . آب رو گذاشتم جوش بیاد که چای با بیسکوئیت سفت بخورم . ذهنم شلوغه ولی این روزا خوبن . زندگیم خوب پیش میره و میدونم بالاخره برای این سؤالای ذهنم جوابای درست پیدا میکنم .
