دلار 32 تومنی !
شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹ | 20:21 |

امروز 26 مهر 99 . قیمت معمولی ترین لپ تاپی که بخوام برای کار و یادگیری و هرچیز دیگه ای تهیه کنم حدود بیست میلیون تومنه که تنهایی از پسش برنمیام ، اگرم بر بیام باید قید خیلی چیزا رو بزنم و هرروز برای چیزی که سر بدست آوردنش کار کردم و جون کندم حرف بخورم . چقدر غرغرو شدم .. یه روزایی تو وبلاگام حالم خوش تر بود .. امروز زیادی شبم .. تاریک و غمزده .. چند روز پیش مینا اسممو تو قرعه کشی ماشین ایران خودرو نوشت ، نمیدونم چرا امیدوارم اسمم دربیاد و همه داراییمو بکنم یه ماشین و بشینم سرجام :)) عجیبه .. چون میدونم حتی پول اونم کامل ندارم اما اصرار عجیب درونم به برنده شدن رو این وسط نمیفهمم ...  نمیدونم بقیه این روزا چجوری خودشون رو سرحال نگهمیدارن ، اصلا حالی هم مونده ؟ امسال میخواستم بعد بیست سال خودمو به آرزوم برسونم و برای تولدم برم پاریس ،اتفاقا هری استایلز هم همون روزا کنسرت داشت ، خیلی قشنگ میشد نه ؟ اما با دلار 32 تومنی بیشتر شبیه یه خواب به نظر میرسه ، تا ترکیه هم نمیشه رفت چه رسد به پاریس .. رویای دیرینه ! بگذریم .. این روزا هم میگذرن مثل همه روزای دیگه ای که گذشت .. مثل همه ی شبای دیگه ای که صبح شد . حداقل اینه که نوشتم و از اون حال عصبانیت اول متنم خیلی بهترم . غمگینم اما بهترم ... بهتر میشه نه ؟ اگه اینو نگم چجوری زنده بمونم پس .. :)

از خستگی این روزهام ...
شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹ | 20:10 |

تو فقط امروز و الان منو میبینی ، هیچ درکی از درونم ، حسرتهام ، دردهام ، دغدغه هام و هزار تا اتفاق ریز و درشت زندگیم نداری و میگی چرا نا امیدی ؟! شاید تو اگر جای امروز و این لحظه من بودی دووم هم نمیاوردی چه برسه به اینکه بخوای منو نصیحت کنی و بگی خوب باش ، آروم باش .. امروز نه خوبم ، نه آرومم نه با انگیزه ام و نه هیچ کوفت دیگه ای . امروز فقط شبیه یه مرده متحرکم ، یه آدم بی اعصاب که خودشم نمیتونه تحمل کنه .

ازکارافتاده !
یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹ | 14:35 |

روزایی که مود و ویر نوشتن شدید داشتم بلاگفا کار نمیکرد . نوشته ها بصورت جملات نیم بند و نامعلوم بین نوت های گوشیم شناور شدن و هیچ وقت به مرحله انتشار توی این صفحه نرسیدن :) پوف ..

رکورد
جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ | 19:46 |

29 شهریور نوشته بودم به رکورد دویدن ده کیلومتر در یک ساعت خیلی نزدیک بودم اما نتونستم بزنم ... خواستم بگم اون رکورد رو هم زدم . ( لازمه بگم اون روز خیلی حالم بد بود و خودم رو فرو ریخته میدیدم اما در نهایت وقتی به کیلونتر شمار اپ گوشیم نگاه انداختم ، کیف کردم ! )

حالا مونده کم کردن دوکیلو وزن تا برگشت به 48 کیلوی نازنین ووشویی ! :)

شوق
جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ | 19:39 |

دلم برای اشتیاقم تنگ شده بود ، بین شلوغی های روزام گمش کرده بودم .. امروز که بین راه های باغ گیاه شناسی دوربین به دست منتظر خندیدن یک گروه از آدم های دوست داشتنی این روزام بودم دیدمش ، لحظه ی حس کردن مزه ی شیرینی و خنکی بستنی مطمئنم که اونجا بود ..  ، مثل یه بچه که باهاش قایم باشک بازی کردی و وقتی ساعتها دنبالش گشتی دست آخر از لای در کمدی که در تمام این ساعات روبروت بوده سر رو بیرون میاره اومد تو  بعد رفت .. مثل ماهی لیزی از دست و دلم سر میخوره اما حقیقتا خوشحالم که هنوز این لابلا میتونم پیداش کنم .. خوشحالم که نمرده و نمردم .. حقیقتا الان در این لحظه مطمئم سالها بعد دلم برای این آدمها ، این جمع ، مطهره ی نوزده سال و چندماهه که موهاش تازگی توی کش پشت سرش جمع شده ؛ تنگ میشه .