توی این یکسالی که کرونا اومده به اندازه ده سال پیر شدم ! یک ماه از زنگ کردن موهام میگذره اما امروز توی آینه دیدم دسته های سفید دوباره دراومدن .. همه ی این حال و سکوت از روزای اول قرنطینه شروع شد که تازه چشمام رو عمل کرده بودم و این کرونای لعنتی هم باعث شده بود دوستام رو نبینم که هیچ ، بر اساس یه تصمیم درونی پیام دادن های همیشگیم رو بهشون قطع کردم و دیدم چه ساده دوستیهایی که مدتها براشون میجنگیدم به پیامی بند بود و از بین رفت .
خلاصه که از اون مطهره ی جنگجو و پر انرژی یه آدم خسته موند . از منی که همیشه مشتاق حرف زدن و حرکت کردن بودم و کارم شده بود تشویق دیگران به حرف زدن ، آدمی مونده که این روزاش فقط و فقط به سکوت میگذره . حتی میلی هم به بیان درونیاتم ندارم ، میلی به شنیدن راهکارهایی که خودم همشو از برم و بوی ترحم میدن ندارم ..
چند روز پیشا نتایج مسابقات اومد و خبری از اسمم بینشون نبود . حس بدیه که فکر کنی نمیتونی ، که فکر کنی همه چیزایی که دربارت میگفتن درست بوده و واقعا نمیتونی ، نمیشه ! حس بدیه اون شکست و غم بعدش که توی خودش غرقت میکنه .. رفتم بدنسازی ثبت نام کردم و جلسه اولو رفتم ، احتمالا از فردا کلاسای ووشو هم شروع میشه اما یکم نگرانم بخاطر کرونا . اونم از نوع جهش یافته ی انگلیسیش که اخبار نوشته بود سرعت انتقالش ۷۰ درصد بیشتر از کرونای معمولیه .
آخر هفته امتحان مربیگری دارم ولی هنوز آماده ش نیستم . نمیدونم میخوام چیکارش کنم . کلاس فرانسه هم که فعلا رو هواست . درسای سخت تنبک شروع شده و حتی اگر فندق کنار دستم نباشه دستام یکسره روی میز و کنار مبل و گوشه کابینت موقع فیلم دیدن در حال تمرینن .
برای اینکه این حس و حال رو زودتر رد کنم کل روز رو در حال چوکور دیدنم ماما امروز باید بشینم کارای عقب مونده رو انجام و پروژه هایی که گرفته بودم رو تحویل بدم ، خیلی خستم برای کار کردن . دلم میخواد چشمامو ببندم و به صدای گنجشکا گوش کنم ... اینم میگذره دیگه .. مگه نه ؟ فقط به گذشتنش امید دارم !
