۱۳۹~
یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲ | 0:45 |

میدونی چیه؟ همه چی سرجاشه ها ولی یه وقتایی دلم میخواد یکی بود همونجوری که من برای پیشرفت بقیه و حال خوبشون میدو‌ام برای خوشحال کردنم قدم برمیداشت.مثلاً میدونست عاشق گل نرگسم و توی این -احتمالا- آخرین فصل سرد ایران بودنم گلدون نرگس نوبرونه برام میگرفت، نه که خودم نتونما، فقط از اینکه سالهاست فقط خودم برای خوشحالیم قدم برمیدارم خسته شدم...

۱۳۸~
جمعه ۱۲ آبان ۱۴۰۲ | 11:42 |

دیشب برای اولین بار جلوی جمعیت بزرگ اجرای زنده موسیقی داشتم، یه خوشحالی عمیق، یه حس خوب وصف نشدنی ای از اینکه بخشی از اون گروه بودم درونم میتپه که نمیتونم توصیفش کنم، توی راه برگشت به سمت خونه با ماهره که حرف میزدم به این نتیجه رسیدیم‌ که حتی اینجا بودنمون هم ثمره ای از کلاس ووشو و آشنایی با استادمون بوده. عیش دیشبم با پاستای شیرین‌پز تو خونه الناز کامل شد. برای چندین و چندمین بار بهم ثابت شده که هیچ‌چیزی بهتر از دوست خوب و همراهیش نیست.انقدری همه چیز به طرز جذابی بی‌نقص کنار هم چیده شد که باید همه جوره ثبتش میکردم تا وقتی بهش برگشتم با خوندن این کلمات دوباره بتونم اون تون لحظات رو مزه مزه کنم.

الان که این پست رو مینویسم توی ماشین منتظر نشستم تا کلاس مریم تموم شه و بریم ناهار بخوریم، حقیقتا آشنایی با استادعبدی و مریم موهبتی بوده برام توی زندگیم، خوشحالی‌هام، ساز زدنم و بخش زیادی از آرامش لحظه هام رو مدیون بودنشونم و امیدوارم بتونم اونجوری که باید، قدردان زحماتی که برام میکشن باشم :)

‍‍۱۳۷ ~
چهارشنبه ۳ آبان ۱۴۰۲ | 14:24 |

روایت یک آغوش.
ادامه مطلب