این یک یادداشت معمولیست. توی کافه ای حوالی سهروردی نشستهام، سفارشم کیک سهشیر و آیس لوتوسلته ست، البته طعمی از لوتوس در این قهوه احساس نمیکنم 😅. از چشمپزشکی برگشتهام. نمیتوانم بگویم که چقدر از این قسمت بزرگسالی که مجبوری دیگر برای درد و مرضهایت تنها سراغ دکترها بروی بیزارم! در هر حال، جریان زندگی قسمت های جالب خودش را هم دارد. در این لحظه خالی از هرگونه احساسی هستم و کافئین دارد کمکم سرحالم میآورد. بعدازظهر کلاس فرانسه دارم و همین روزهاست که سطح a1 را تمام کنم. به این فکر میکنم که از یکسال بعد تا نمیدانم چندوقت تمام بیرونرفتنهایم قرار است به این شکل و شمایل باشد که البته تا وقتی در مغزم از آن مرثیه نسازم اشکالی هم ندارد.
چند روزی میشه که از وقتی چشم باز میکنم دلم میخواد افکارم رو اینجا بنویسم اما به خودم که میام شب شده و مقاومت کردن هم دربرابر روی هم افتادن پلکهام بیفایدهست. قرار بود الان توی راه اصفهان باشم ولی از اونجایی که مامان همیشه بچه های خواهر و برادرش رو به ما ترجیح میده بعد از دعوای پریشب حتی به خودش زحمت نداد دلیل سنگینی رفتارم با خودش و مقاومتم برای سفری که خودم برنامه ریزیهاش رو کرده بودم بدونه. هرچند که خیلی هم بد نیست و این هفته تایم زیادی رو برای با خودم بودن و رسیدگی به کارهای عقب افتادهام دارم. همیشه بعد از اینچنین بحثهایی ته دلم مطهره کوچولوی ۵-۶ سالهای نشسته که دائما بهونه میگیره. طفلکم. به پولی که با کلی سختی جمع کردم برای یه سفر درخور ناچارا دست نمیزنم و همش رو دلار کردم چون حسهایی درونم میگن که این برنامه خونه عوض کردن برای اینه که دم رفتن به من بگن پول نداریم و نمیخوام راه رو برای برنامه احتمالیشون هموار کنم، گوشه هایی از درونم ناراحتم چون میتونستم با این پول هم گوشیمو بهتر کنم هم یه سفر خیلی خوب برم ولی خب مجبورم جلوی دستم رو نگه دارم! از طرف دیگه ای بزرگترین درگیری درونیم برای آدمیه که دوستش دارم و گویا اون هم هنوز دوستم داره ولی پیوند پارتنرگونهای بینمون وجود نداره، تمام وجودم سرشار از خواستنشه اما هیچ نشونه ای از کنارهم بودن به شکل یک همراه نیست. کلمات با مفهوم دوست داشتن جریان دارن اما من توی حبابی از سردرگرمی اینکه آیا همونقدر که من اون رو میخوام اونهم من رو میخواد یا نه دور خودم میچرخم. بخشی از وجودم دلش میخواد بهانه بگیره یا به هر طریقی دنبالش بگرده و بخش دیگری ازم جلوش رو میگیره تا مزاحمش نباشه... در هرحال هنوز بارقههایی از امید درونم وجود داره که بهم توان ادامه دادن میده اما نمیدونم تا کجا زور کشوندنم رو داره. پریشب با ترکیب دعوا و نبود آدم مورد علاقهام تا نیمه های شب انقدری گریه کردم که صبحش با وجود دقیقه های طولانی کمپرس سرد گذاشتن روی چشمام و کانسیلر همچنان چشمام شبیه گردو بود.هرچند که در نهایت بازهم اون بود که نیمههای شب با اینکه سفر بود با حرفاش من بهونهگیر رو اونقدری آروم کرد که بتونم چشم روی هم بذارم.. دیروز استاد عبدی بعد از کلاس آوازمون میون حرفاش بهم گفت فکرش رو هم نمیتونی بکنی ولی با غمت داری یکسری آدم رو خوشحال میکنی! واقعیتش تا اون لحظه که بخواد این جمله رو به روم بیاره فکر نمیکردم آدمهایی باشن که از ناراحتیم خوشحال بشن اما خب گویا اشتباه میکردم، بنابراین دارم سعی میکنم خودم رو جمع و جور کنم. هنوز افکار زیاد و حرفهای بیشتری برای نوشتن دارم اما فکر میکنم برای الان کافیه. زودتر از قبل برای دوباره نوشتن برمیگردم..
