۹۴~ حشرات موذی
دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰ | 9:10 |

از بچگی پوست حساسی داشتم! کوچکتر که بودم و اجازه ام دست خانواده، به اصرارشان سالی حداقل یکبار میرفتیم روستای آبا و اجدادی مادرم و هر بار من با کهیرهای کوچیک و بزرگ روی دست و پاهام برمیگشتم و تا یک ماه خداقل اسیر دکتر و خارش و مصیبت اینها بودم :)) تاااااا روزی که پا به سن گذاشتم (😂) و با تصمیمی قاطع گفتم من دیگه نمیام اونجا. هر سری باید کلی بدبختی و زجه و زاری میکشیدم برای چهار روز خوشی نصفه و نیمه! 

القصه، از اون سال تا به حال از گزند کک‌ها، ساس‌ها و خانواده ی این عزیزان در امان بودم تا اینکه مامان به مدت یک‌هفته برای رتق و فتق پاره ای از امور رفت به روستای پدریش و فردای روزی که برگشت  دقیقا مثل اون سالها این حشرات موذی پیداشون شد و حسابی کبابم کردن، مادر گرامی که زیر بار آوردن حشرات لابلای وسایل و خوراکی هاو ... نمیره،باز مطی مونده و حوضش. جوری که دیروز صبح با دیدن اینکه تعداد گزش ها از سه تا دونه ناقابل به بالای بیست تا رسیده بدو‌بدو رفتم بیمارستان رازی و مامان هم از اونور اومد، بهم ‌پماد و قرص دادن که هر کدوم روزی یکبار و یک عدده، خب مومن من بقیه روز رو با این خارش شدید چه غلطی کنم؟ 🥲🥺

 قرار بود امروز با فروزان و نیما بریم واکسن بزنیم اما خوندم ممکنه واکسن باعث تشدید این علائم بشه در اینصورت رسما بیچاره میشدم :)) 

کل دیروز رو مشغول جارو کردن و سمپاشی اتاقم بودیم، شب رو توی پذیرایی سر میکردم که حس کردم یکی از این دوستان نه چندان عزیز روی پامه، ملحفه رو که کنار زدم دیدم بله! خودشه. کوچولو و سیاه، قصد گرفتنش رو که کردم پرید و گم شد، دوباره دیدمش و محکم فشار دادم اما به محض برداشتن دستم دوباره پرید و رفت، خلاصه مجدد به سمت اتاق خودم متواری شدم و نگم که چه شب سختی رو صبح کردم! توی اینترنت خونده بودم که به هیچ وجه پتو نندازید چون بین پرزهاش خونه میکنن، به همین ترتیب تا صبح لرزیدم و از شدت خارش شدید هر چند دقیقه یکبار بیدار میشدم.. الان هم بعد از یه دوش تقریبا با آب جوش !!! در خدمتتون هستم، حس میکنم اگر بنویسم خارشش میفته 😂اماااااا زهی خیال باطل .. 

۹۳~ بی وطنی!
چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰ | 20:20 |

اینجا شده مثل پله ی آخر .. آخرین جایی که بهش پناه میارم تا از وضعیت روزهام بنویسم.. دیروز رفتیم دفترمهاجرتی برای مشورت و پاره ای از سوالات؛  رشته ای که موقع ورود به دانشگاه حسابی حالم رو گرفته بود اینجا هم از هیچ تلاشی فروگذار نکرد و قالب دلم از هرچه امید بود خالی شد.. خلاصه ی امر اینکه یا باید کلی پول از پدرگرامی بگیرم و پس اندازم رو جمع کنم برای اینکه برم فرانسه یا با مبلغ کمتری به تحصیل در ایتالیا و بعد اقدام برای کار در کشورهای حوزه اروپا - اگر نخوام ایتالیا بمونم - بسنده کنم.

تمام راه برگشت حالم گرفته بود و با ابروی گره خورده به اتوبان و مسیر برگشت خیره بودم؛ بحث همیشگی با مامان سر محل زندگی و خونه ای که توش فامیلی زندگی میکنیم (یکی از اصلی ترین انگیره هام برای دور شدن از اینجا) پیش کشیده شد. فکرها پشت هم توی ذهنم ردیف میشن.. اینکه مامان بخاطر عشق بی بدیلش به برادرش حاضر نیست برای آرامش ما یه قدم برداره؛ از آدمایی که سالهای سال آزارمون دادن و الان با پررویی تمام رومون وایمیستن و طلبکار هم هستن؛ از تمام چیزایی که اینجا دارم و جاهایی که بهش رسیدم ؛ کار کوچیکی که پیدا کردم ؛ دوستام که با اینکه این روزا از هم خیلی دوریم اما بالاخره اینجان؛ ورزشم؛ استاد!!! مامان و بابا که حاضر به تغییر نیستن اما دلیل نمیشه دوسشون نداشته باشم؛ از تنهایی عجیبی که این روزا با خودم حمل میکنم.. از فکر اینکه اگر ینفر رو داشتم که باهم بریم به هیچکدوم از اینا فکر نمیکردم و تا ته دنیا میرفتم .. بغضی که گلوم رو میگیره .. فکر از صفر شروع کردن ترسناکه .. 

اما تحمل اینجا و این شرایط هم سخته.. روزی نیست که برقا نره .. روزی نیست که بحث نباشه .. انقدر حس های بد از این آدمها درونم جمع شده که حد و حساب نداره . استاد موسیقی وعده داد که اگه آزمون اختبار رو شرکت کنم با وکلای زمین برام کار خفن جور میکنه..میدونم این کارو میکنه اما تا ۲۴ سالگی واقعا فکر نمیکنم بتونم با این شرایط ادامه بدم..اگر مامان اینا حاضر بودن ریسک کنن و تغییر کنن منم بیخیال میشدم و رویاهام رو در حد سفرهای دور و نزدیک نگه میداشتم.. اما انگار خونه ی خودم هم وطنم نیست چه رسد به کشوری دور از اینجا با آدمای جدید و فرهنگ متفاوت.. اما باید تصمیم بگیرم.. یا تموم این اعصاب خوردی ها رو به جون بخرم یا ریسک تغییر رو! هر دوش سخته اما هنوز نمیتونم تصمیم بگیرم که کدوم سخت تره...؟ دوستام وارد رابطه شدن و از همیشه کمرنگ ترن؛ اونهایی هم که تو رابطه نیستن درگیر زندگی خودشونن. کاش میتونستم باهاشون حرف بزنم.. میگن تنهایی چیزهای زیادی به انسان می آموزد اما تو نرو ... بگذار من نادان بمانم.. حکایتیه که این روزا خیلی روبروم میبینمش اما دریغ که کاری براش از دستم برنمیاد..

 

 

با بوسه میخم کن / بیخ این دیوار / که سفرناکم...