۱۴۴~
یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴ | 7:13 |

دوست داشته شدن، اولویت بودن، درک شدن، شنیده شدن، چه واژه های غریبی!

توی هتلمون در بوستون نشستم و به تو فکر میکنم، به ذوقی که از من کور شد، به اتفاقاتی که میتونست بینمون بیفته، به حسی که درونم کم و کم و کمرنگ شد، دلتنگم اما شهامت خداحافظی ازت رو هم ندارم، فقط مثل یک زخم کهنه که بانداژش رو هرچندبار عوض میکنی و میبینی که هنوز تازست، از دیدن برزخی که توش گیر افتادیم درد می‌کشم. پیش قدم می‌شم؟ نه. به به مرور محو شدنمون عادت می‌کنم، دیگه ازت نمی‌خوام از جزئیات روزت برام بگی، از قهوه ی خوشمزه ای که خوردم برات عکس نمی‌فرستم، حتی بهت نمی‌گم اگر امروز اینجا بودی جلوی ویالون خانم نوازنده میچرخوندم و میبوسیدمت، هیچکدوم رو نمی‌گم، موهای سفید جدیدم رو نشونت نمی‌دم و از کلافگی تغییر زمان غر نمی‌زنم. انگار که دیگه به هم مربوط نیستیم. از مراحلی که دارم برای ورود به کالج طی میکنم هم نمی‌گم، وقتی برای هم خوشحال نمی‌شیم، باخبر بودنمون از همه ای چیزا چه فایده ای داره؟ همچنان برای آزمونت آرزوی موفقیت میکنم، همونطور که برای رسیدن تو به آرزوهات که روزی فکر می‌کردم بخش بزرگی از اون هستم. برای خوشحال بودنت، برای خندیدنت در آینده ای احتمالاً نه چندان دور کنار آدم جدیدی که ذوق کشف کردنش رو میکنی. خواستم بگم اشکالی نداره، این‌بار هم نشد، اما خب. اشکال داشت. خیلی هم داشت...