۱۴۰~
پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ | 2:24 |

مثل همیشه آخرین سنگر و آخرین پناهگاه اینجاست.خسته ام. این دوماه آخر بیشتر از همیشه کش میاد، پریودم و بیستر از همیشه دلم توجهی رو می‌خواد که ندارمش. اشکام میریزه، دیالوگ های تکراری که احتمالا نتایج تکراری هم در پیش دارن رو خوندم و با خودم فکر می‌کنم که مگه من چیکار کردم که لایق شنیدن همچین حرفا و همچین برخورداییم؟! هزاران سوال توی مغزم رژه می‌رن و چندتاییشون هم زیادی بی‌رحمانه‌ست.گاهی فکر می‌کنم که نباید به آدما فرصت دوباره داد، با این کار فقط باعث میشی تا از یه جای بدتر و به یه شکل بی‌رحمانه‌تری داغونت کنن و برن و باز تو بمونی و یه دریا حس بد، یه عالمه تلاش برای دوباره سرپاکردن خودت و ادامه دادن...