۱۲۴‍~
شنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۱ | 23:49 |

توی هفته ای که گذشت یه پست نوشتم و ثبت موقت کردم، حرف زدن سخت شده. حرف نزدن هم برای من ِ برونگرا یجور دیگه سخته اما امشب دیگه باید مینوشتم. نمیدونم قراره ۲۴ ساعت آینده رو چجوری بگذرونم. برام مهم نیست اگه پشت این نوشته ها ضعیف بنظر برسم چون بظرم همه ی احساسات انسانی به اندازه ی هم ارزش دارن. هم غم ها، هم خوشی ها. دلتنگی بخش انکار ناپذیر این روزاست. مثل فقدان و تغییرات عظیمی که دارن توی زمان خیلی کوتاهی اتفاق میفتن و من براشون آماده نبودم. هرچند حتی اگر خودم رو هم آماده کرده بودم بازم قطعا درد شبیه سازش از اصل ماجرا کمتر میشد! میدونم که اینا بخش های گریز ناپذیر زندگی ان.اما واقعا این دونستن ها حتی ذره ای از آزاردهنده بودن کلیت ماجرا کم نمیکنه. فکر میکردم اینا برای خیلی سال بعده. فکر میکردم خیلی چیزا به خیلی چیزای دیگه قراره بچربه که اینجوری نیست و متاسفانه انگاری زور سیاهی بیشتره. نمیتونم درمقابل حال بد بایستم و قرار هم نیست اینکارو بکنم فقط ایمدوارم مثل سری های قبلی دوباره این حال مثل بولدوزر از روم رد نشه. چون اینبار واقعا بعید میدونم بتونم ازش بلند شم. 

۱۲۲~
یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۱ | 1:25 |

چای ریختم و دوربین گوشیمو کاشتم یه گوشه برای فیلمبرداری. لحظه های عجیبیه.برای اولین ساله که ۱۴ فروردین نه مدرسه دارم نه دانشگاه و نه مجبورم برم سرکار. احتمالا سال دیگه اوضاع این شکلی نیست و باید قدر این لحظه ها رو بدونم اما شدیدا مودم پایینه. آخر شب Coda رو دیدم. انقدر آخراش گریه کردم که هر زحمتی برای سرحال نگه داشتن خودم کشیده بودم به فنا رفت و  از اونجایی که پی ام اس هم گریبانم رو گرفته دوباره افتادم توی لوپ معیوب تخریب خودم. همه چی باز یادم افتاده و نمیدونم چرا آدمیزاد انقدر عجیبه که هزار بلا سرش میارن و سر بقیه میاره و باز دلتنگ و کلافه و ناراحت میشه و رها نمیکنه.خب این ریشه در تروماهای لعنتی من داره و به زودی  جلسات تراپی ادامه پیدا میکنه که اثرشون رو کمتر کنم.نمیتونم بگم بهتر نشده صد درصد شده اما خب هنوزم وقتایی که سراغم میاد آزاردهنده و کلافه کنندست.یکی از دوستامون چند روز پیش از دنیا رفته و همش به این فکر میکنم که چقدر فرصت زندگی کمه و ما فکر میکنم اوووه حالا کلی وقت دارم و دهن خودمون و اطرافیانمون رو تا جایی که میتونیم سرویس میکنیم. قهر میکنیم. زخم میزنیم و اصلا فکر نمیکنیم اگه اون آدم واقعا یه روزی دیگه وجود نداشته باشه (نه اینکه صرفا توی دنیای من نباشه) چی میشه؟ نمیشه گفت هیچی. حداقل من نمیتونم بگمش. این چند وقت خیلی ذهنم درگیر این مفاهیم و بودن و نبودناست..  همین روزا باید برم دانشگاه برای کارای اداری و از همین الان میدونم که چقدر قراره توی پروسه ی کار راه ننداختنشون حرص بخورم. چند روز پیش یه نفری رو دیدم که ادوایس های خوبی درباره مهاجرت کرد و خب یه راهی رو به روم گشود که میدیدمش اما در عین حال نمیخواستم ببینم. اگر انجامش بدم زمان پروسه ی توی ذهنم نصف میشه که خیلی خوبه. دلم میخواد راحت تر بنویسم و حرف بزنم اما احساس میکنم باید خودم رو سانسور کنم. باید کمتر حرف بزنم و بیشتر انجام بدم اما خب آدمی مثل من اگه نگه/ننویسه/ نریزه بیرون خل میشه. پس علی الحساب برای جلوگیری از خل شدن های احتمالی در روزهای پیش رو لازم بود اینا رو بنویسم تا بار ذهنم رو یکم سبک کنم. موزیک جدید هری اومده و یکسره روی تکراره. و خب.. واقعا هم :" ... You know it's not the same as it was "

۱۲۱ ~
دوشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۱ | 17:38 |

دیروز عصر اینجا رو باز کردم و یه پست نصفه و نیمه ای نوشتم اما چون خیلی خیلی دم سال تحویل بود و مامان از اونور صدامون میکرد که بیایم بشینیم به سرانجام نرسید و مثل بسیاری از نوشته های دیگه ی پارسال ثبت موقت شد. 

ارمزو ۰۱/۰۱/۰۱ ه. به نظرم فکت جالبیه که آخر این قرن هیچکدوم ما دیگه زنده نیستیم اما اگر جایی اینو بگی بهت میگن ضدحال :)) دلم میخواد یه جمع بندی از ۱۴۰۰ به عنوان یادگاری برای خودم بکنم. دیشب که داشتم دفترم رو میخوندم و به اهدافی که اول ۱۴۰۰ نوشته بودم نگاه میکردم دیدم بخش قابل توجهیشون تیک خورده و بعضی از اونایی هم که نشده واقع بینانه نبودن. امسال سعی کردم واقع بینانه تر هدف گذاری کنم. ۱۴۰۰ سال بدی نبود. اما واقعا سخت بود. خیلی سخت. امروز توی پستای یه اینستاگرامر خوندم که سخت بودن با بد بودن خیلی فرق داره. راست میگفت. ۱۴۰۰ درسم تموم شد، راهم رو پیدا کردم، کار ثابت پیدا کردم و هرماه با هر فشاری که داره به میزان زیادی خیال راحتی بهم داده، پولم رو از کارفرمام پس گرفتم،کلییی کار کردم و با حقوقهام و پس اندازی که از قبل داشتم چند تا چیز پرهزینه که خیلی وقت بود لازم داشتم رو بدون گرفتن یک ریال از اطرافیانم خریدم :) ، مستقل شدم ، علاوه بر تمبک دوتا ساز دیگه یادگرفتم و عضو گروه موسیقی شدم. آرزویی که سالهای سال بود توی دلم داشتمش و کسی جز خودم ازش خبر نداشت بالاخره واقعی شده بود. توی یکی دوهفته با شرایط روحی افتضاح - لیترالی افتضاااااح- پنج کیلو وزن کم کردم و تو اون شرایط که فکر میکردم بازی اول راند اول میبازم نایب قهرمانی استان آوردم! توی هیات ووشو انقدر ترکوندم که وقتی دو روز پیش پیام استعفام رو برای دبیر فرستادم خودش رو به در و دیوار میزد که بمونم.. کلییی جای جدید رفتم و خوراکی های خوشمزه جدید امتحان کردم، دلم شکست، مست کردم، تراپی رو به صورت مرتب شروع کردم و تاثیر فوق العادش رو توی روحیه م دیدم، یک عالمه گریه کردم و چندین برابر بیشتر از گریه هام خندیدم! توی این سال بالاخره واکسن زدیم و اون استرس لعنتی کرونا کم شد که خودش بنظرم میتونه یه نقطه عطف برای ۱۴۰۰ باشه! آسیب فیزیکی دیدم جوری که حتی برای راه رفتن عادی هم به گریه می افتادم و مدتها بخاطرش تنهایی فیزیوتراپی رفتم. دوباره زبان خوندن رو به لطف عزیزی که دیگه نیست شروع کردم و جلوی خانواده سنتی مذهبیم بیشتر از هرسال برای شکستن چارچوبهاشون وایسادم و یه سری آزادی هایی که میخواستم رو گرفتم.دوستای جدید پیدا و دوستی های قدیمی رو محکم تر کردم. میتونم بگم واقعا واقعا سال پرفشار و البته پر دستاوردی بود. هرچند که هنوز بارهای سنگینی ازش روی دوشم هست و نمیدونم تا کی قراره روح و روانم رو بخراشه اما خب.. زندگیه دیگه. وسط اون روزا خیلی زیاد عصبانی شدم، خیلی روزا بود که به معنای واقعی کلمه کم آوردم، روزایی بود که دیگه نمیخواستم ادامه بدم.. افسرده شدم، به خودکشی فکر کردم و چند بار رفتم که انجامش بدم و تراپی های اورژانسی نجاتم دادن.. اونموقع از نجات پیدا کردن ناراحت بودم ولی الان فکر میکنم شاید رسالتی دارم که هنوز انجامش ندادم.. میشه غمگین اما شاد بود. میشه دل شکسته بود اما ادامه داد. میشه حرفهای نگفته داشت اما خوشحالی کرد.. این سال بهم نشون داد هیچ چیزی غیر ممکن نیست و آدمها هم قرار نیست اونجوری باشن که ما میخوایم، حتی ممکنه اونجوری نباشن که خودشون میخوان.. فقط باید قلق کنار اومدن با همدیگرو یاد بگیریم. در نهایت زندگی با سورپرایزهای جدیدش همیشه آمادست و این من/ماییم که باید خودمون رو به ریتم تندش برسونیم و شاید گاهی باهاش برقصیم. هرچند زخمی، هرچند سخت.. :)