۱۴۱~ مهاجرت
شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۳ | 6:15 |

امروز دقیقا یکماه و بیست و هفت روزه که مهاجرت کردم، خیلی چیزا رو تو ایران جا گذاشتم ، آدمای مورد علاقم، سازم، زندگی پرنسسیم:)) ، راحت پول درآوردن و خیلی چیزای دیگه که اینجا اثری از آثارش نیست، یکماه اول و بقول این خارجیا honey moon phase تقریبا رد شده ودیگه باید با واقعیت ها روبرو شد. هفته آینده امتحان عملی رانندگی دارم. اوضاع به طور کلی معمولیه و چالش های اولیه کم کم سر و کلشون پیدا میشه. قریب به بیست روز پیش داشتم فکر میکردم به اینکه دوچرخه بگیرم یا نه؟ برم مستقیم سمت ماشین خریدن و امروز صبح رفتم برای رجیستر ماشینم! اولین ماشین زندگیم.. اسمشو گذاشتم نقره :) امیدوارم روزهای خوبی باهاش در پیش داشته باشم، اولین کارم رو پیدا کردم، اگر هفته دیگه امتحانم رو قبول شم میرم سراغش. حقوقش کمه ولی خب باید از یه جایی شروع کنم و کم کم توی شهر جدید جا بیفتم ، توی این یکماه کمی دستم اومده که هرچیزی رو از کجا بخرم. بعد از گرفتن گواهینامه احتمالا اوضاع کمی بهتر بشه.. حداقل امیدوارم اینطور باشه. هیچوقت فکرش رو نمیکردم آدم مجبور بشه برای پیدا کردن کار جنرال بارها و بارها به رندوم ترین مغازه ها سر بزنه کاری که هیچوقت توی مملکت خودش سمتش هم نمیرفت ولی زندگی خیلی غیرقابل پیش بینیه! صاحبخونم یه خانم مسنه که یه روزهایی مثل دیروز کاملا با گیرهای الکیش دیوانه ام میکنه! ولی خب باید کنار بیام چون فعلاً شرایظم اینطوری ایجاب میکنه. مهاجرت تنهایی از چیزی که فکرشو میکردم سخت تره. نمیتونم بگم این سختی خوبه یا بد. همه چیزو زمان مشخص میکنه...