۸۷~
دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰ | 22:19 |

یه روزا و شبایی هست که به خاطر ادامه دادنم خیلی به خودم افتخار میکنم .. :) 

۸۶~
چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰ | 14:31 |

برای من اینجوری شد که بیست سالگی رو رد کردم و احساس کردم یکهو افتادم وسط بزرگسالی. یک سال از کرونا گذشته بود و خیلی چیزها در من و زندگیم تغییر کرده بود. حالا همش فکر میکنم که قراره بمونم یا برم؟ اگر بمونم میتونم چیکار کنم و اگر برم چی؟ چه مهارت هایی به دردم میخوره و بین دوست داشتن یه چیز و کاربردی بودنش باید کدوم رو انتخاب کنم؟ ارشد بخونم یا بیخیالش بشم و برم دنبال یادگیری چیزای مختلف؟ ورزشمو چیکار کنم؟ یه سال همه چیو ول کنم بچسبم به تمرین دعوت به اردو بگیرم؟ اگر اینکارو کنم و نشه چی؟ .... اینا فقط بخشی از فکراییه که از چندین ماه پیش یهو توی ذهنم پررنگ شدن و جاشون رو به روزای آسودگی و بی خیالی دادن ..

کوچیکتر که بودم فکر میکردم بزرگ بشم نویسنده میشم... وارد دبیرستان که شدم رویای خانم وکیل بودن که از ۵-۶ سالگی بخاطر زبون چرب و نرمم در خانواده توی سرم انداخته بودن دوباره قوت گرفت و نتیجش شد رشته ای از شاخه های حقوق توی یکی از دانشگاه های سراسری تهران.. ترم دیگه دوره کارشناسیم تموم میشه و اما هنوز نمیدونم چی میخوام. هنوز نمیدونم باید چیکار کنم و سردرگمی توی وجودم چرخ میزنه.. دوسال پیش همین موقعا وصل بودم به یه رویا که شدیدا هلم میداد برم زبان بخونم ؛ تلاش کنم و تلاش کنم اما این روزا فقط ادامه میدم.. 

نه که فکر کنی ادامه دادن کار راحتیه ها نه ... دلم لک زده برای یه روز خوابیدن بدون آلارم.. اما بالاخره که چی .. باید یه راهی پیدا کنم.. از شدت سنگینی فکرای توی سرم خیلی خسته میشم .. جون همون ادامه دادن ِ به هر قیمتی رو هم ازم میگیره .. 

چند روز پیش رفتم با باقیمونده حقوق این ماهم خرید .. یه سری لباس راحتی و کیف و .. خریدم ؛ برگشتنی دیدیم ماشینو دزد زده و کیف و عطرم و شارژرامون و مدارک ماشینو برده . در کسری از ثانیه تمام خوشیم پودر شد رفت هوا! تنها شانسی که آوردم این بود که صندوق عقبو نزده بود که لپ تاپمو ببینه و ببره. بد تموم شد روزی که با ذوق تمومش کردم ولی بقول استاد گویا خوشبختی فاصله بین دوتا بدبختیه .. 

با فاطمه و دسوتاش رفتیم پیکنیک پارک ایران زمین. خوش گذشت اما واقعا کم مونده بود از حساسیت بمیرم :)) از اون روز شروع کردم قرصای حساسیتی که خریدمو مرتب میخورم بلکه یه فرجی بشه. یه تقویم رومیزی کوچولو ام برای امسال خریدم و باید بگم اگه نمیرفتم تیستی روم و آیس موکا نمیگرفتم زیر آفتابی که مستقیم میتابید به توی ماشین ذوب میشدم .

+ یه تفریح درست و حسابی نیازمندیم ! حتی شده یه پیکنیک خارج شهر ( البته توی محلی که گل نداشته باشه نهایتا یذره آب و چمن باشه که از حساسیت نمیرم ) . 

+ فقط کاش بشینم با خودم حرف بزنم و کنار بیام و یه مسیری رو پیش بگیرم .. ! بسه اینهمه سردرگمی ..

+نوشته امم مثل افکار این روزام پراکنده و چندشاخه شد! نمیشه همیشه ام بوجی موجی بود و پایان مرتب داشت دیگه چه کنم!

+ قسمت آخر چوکورو دیشب دیدم. نمیخوام قبول کنم تموم شده واقعااااااااااااا دلم تنگ میشه. :(((

+ شایدم بد نباشه یکم تسلیم شم.. هوم؟ .. در دايره قسمت ما نقطه تسليميم/ لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی

۸۵~
یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰ | 0:16 |

چندین روز گذشته رو با یه حال روحی افتضاح گذروندم!افتضاح که میگم یعنی به معنای واقعی کلمه داغون ! فشار کاری وحشتناک روم زیاد بود و از وقتی بیدار میشدم تا قبل از خواب داشتم رگباری کار میکردم و پروژه تحویل میدادم. با پولش تونستم این ماه دوتا ساز بخرم ^-^ سر اونم داستان داشتیم تا ببرم اون ساز اولی رو پس بدم و یکی جدید بگیرم.دیروز پسش دادم و ازونجا رفتم دنبال خاله اینا که بیارمشون خونمون.. درحالیکه دلم میخواست برم تا پاساژ کوروش و پپرونی بخورم یا نون سیر .. شایدم یه قهوه بجای اینا اما دوستم امتحان داشت و خودمم اونقدری روی مود نبودم که تنهایی برم و برای خودم باشم.. ویز گوشیمم کار نمیکرد و استرس گم شدن توی شهر گرفته بودتم! با گوگل مپ هم دوسه باری مسیرو اشتباه رفتم و آخرین سری اشتباهی بجای حکیم غرب پیچیدم تو حکیم شرق و مجبور شدم یه دور قمری بزنم تا برگردم به راه اصلی. دخترخالم با خودش پودر کیک آورد و عصری برای جمع خودمون کیک صورتی درست کردم :)) مزش واقعا خوب شده بود و سس کارامل هم تکیملش کرد حسااابی. جای کسی که داره میخونه و دلش خواست خالی!

امروز صبح قرار بود برم خونه دوستم که باهم الگوی مولری که برای مانتو کشیدیم رو تکمیل کنیم و پارچه هایی که خریدم رو برش بزنیم اما استاد صبح پیام داد که بریم باشگاه ببینیم و قرار صبح رو کنسل کردم درحالیکه سه چهار روز بود درست نخوابیده بودم و واقا دلم میخواست صبح یکم بیشتر بخوابم اما پاشده بودم و کلی هم کار تحویل نداده مونده بود. بدوبدو تا پارک شهر رفتم اما بعد کلی راه رفتن دیدیم باشگاه رزمیشون بسته ست و دوباره پیاده برگشتم تا خونه. هوا انققققدر گرم بود که برگشتنی شیر و بستنی خریدم که رسیدم خونه شیرموز درست کنم.

در واقع میتونم بگم امشب اولین شبیه که بعد مدتها چند دقیقه قبل خواب فرصت گیرآوردم که اینجا بنویسم و یکم برای خودم وقت بگذرونم.فردا تمرین داریم. نمیدونم تا کی میتونم با این شیوه ادامه بدم اما فشار کلاس خصوصیا واقعا اذیت کننده شده و فشار الکی ایه مخصوصا اون روزای وسط. چون ما که انتخابی نداریم و اون فایتای پشت سرهم حقیقتا تا مدتها شیره جونمو میکشه. بین کارایی که داشتم تحویل میدادم یه سر رفتم یوتیوب و ویدوهای میا و کوروش کلی خندوندتم.. یکمم با حرفای فاطمه ظهر خندیدم و یادم نمیاد توی این مدت آخرین خنده هام به کی برمیگشت..؟!چشمام از خوابالودگی میسوزه؛ فردا تمرین داریم و امیدوارم با وضعیت بهتری بیدار شم. عصر بعد از اینکه شیرموز رو درست کردم و نشستم پای کارا به طرز عجیبی بهتر شدم.

تست افسردگی میگفت که به طور خفیف! دچارشم اما دوستم امروز پشت تلفن میگفت وا نه تو که همش درحال خنده ای و قیافت شبیه افسرده ها نیست و ... خواستم اینجا بگم افسردگی واقعا ربطی به چهره نداره و آدمی که داره میخنده در یک لحظه ای لزوما شادی درون نداره و خدا میدونه این چند وقت چند بار از اطرافیانم پرسیدم «بنظرتون چرا نمیمیرم؟» خدا میدونه چند بار ماسک جلوی قیافه بغضی ضایعمو گرفت و بغضمو وسط خیابون قورت دادم و احساس خالی بودن کردم..

اما هرچی بوده و هست محکومم به ادامه دادن و تلاش کردن .. جبر زندگیمه تلاشگری اما نیاز دارم استراحت کنم.. دلم یه مسافرت درست میخواد و یکم آسودگی .. فکر آروم و خوشی های عمیق .. شاید بعدش تونستم کمتر بغض کنم و عمیقتر بخندم. شایدم نه! کی میدونه؟!

 

۸۴~
جمعه ۷ خرداد ۱۴۰۰ | 1:3 |

خسته و خوابالو بعد از کارا و بدوبدوهای ی یه نوشته میخونم و سریع میام به خودم بگیرم که مطهره ی درونم نهیب میزنه اصلا از کجا میدونی با تو بود؟

چندبار میخونمش.. محض احتیاط از روش عکس میگیرم و میام بخزم زیر پتو که کارفرما پیام میده باید چندجای کارش اصلاح بشه .. یک ساعت از نیمه شب گذشته و چشمام به زور بازن . فردا کلی کار دارم و باید همین روزا بیام اینجا و از اتفاقات اخیر بنویسم .. که یادم نره مطهره ی این روزا چجوری گذروند و چجوری ادامه داد :)

شب بخیر..

 

۸۳~ کار!
شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰ | 11:51 |

از طرفی به کار احتیاج دارم برای زندگی کردن و از طرفی کار کردن داره جلوی زندگی کردنمو میگیره!