از این روزها
شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹ | 16:10 |

استاد فقه 3 مشغول درس دادنه ، مبحث منازعات بین وکیل و موکل و .. است .. قرار شد مینا بخوابه و من بجاش برم سر کلاس ریاضیش که از لحظه ی ورودم متوجه شدم  یک کلمه هم از این درس رو نه تنها بلد نیستم بلکه تو فضاشم نیستم که ببینم این استاد دقیقا چه میفرمایند ؟! و همون وسطا که من به حالت علامت سوال مشغول نگاه کردن به سوالات بودم استادش گفت خانوم ش ،  تخته رو برات وصل کردم جواب سوال رو بنویس و قیافه من در اون لحظه  به صورت مطهره ی کرک و پر ریخته بود حقیقتا تماشایی بود    خلاصه مینا بیدار شد و رفت که گند سکوت من رو خودش جمع و جور کنه  

الان چی بگم  ؟ بیام از سیستم بیرون ؟ Eror 404

کمتر از یه هفته به تولد یکی از دوستای صمیمیم مونده و نه تنها هنوز هیچی نخریدم براش بلکه هیچ ایده ای هم برای اینکه چی میتونم بهش کادو بدم ندارم .دیشب از سایت جنگل چد تا کتاب زبان سفارش دادم .  کتابا انقدر جدی بودن که یه استرسی ته دلمو گرفت .. تو این وضعیت کرونا نمیشه رفت کلاس و بعد از کلاس زبانی که پیش استاد باریکانی رفتم دیگه این کلاسهای ترمیک آموزشگاه ها به دلم نمیشینه ، خلاصه به اصرار دوستان زبان آموزم چند وقتیه دارم یه سری کتاب vocab رو خودخوان میرم جلو تا ببینیم چه میشود ، کتاب اولش رو تا یجایی پیش بردم. سال دیگه همینموقعا ترم آخر دانشگاهمه و اردیبهشتش فکر کنم آزمون ارشده یعنی احتمالا امسال باید شروع به درس خوندن براش بکنم درحالیکه رشته های کمی مورد علاقمن و برای رفتن از اینجا تنها چیزی که مهم نیست علایق منه  دیشب که با مامان درباره کتاب زبانا صحبت میکردم انگار در عین اینکه میخواست ازم حمایت کنه یه غمی تو چشماش بود .. شایدم فقط خودم اینجوری فکر میکنم ! خلاصه که این روزا سعی میکنم خیلی اجازه ندم حس کرختی بهم غالب بشه و بعد این پست میرم چند تا یونیت جدید زبان بخونم ، اپلیکیشن دولینگو رو هم چند وقته نصب کردم ، برای آموزش فرانسوی و یکمم ترکی استانبولی . علاقم به یادگیری این روزا حقیقتا 10/10 عه ! امکانات کمه که اونم اشکال نداره ، دارم پول جمع میکنم که لپ تاپ بخرم یا گوشیمو عوض کنم ، میسازم همه چیو . شاید فوری نه ولی بالاخره باید بسازمش .. !

Flicker
جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹ | 2:31 |

Just a flicker of hope that you first gave to me  ... 

حساسیت ها
جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۹ | 2:28 |

حس خوبی ندارم ، از اینکه هنوز درونم مطهره ی حساس کوچولو نشسته که با بی معرفتی آدمها دل شکسته و اشکالود میشه ، هنوز وقتی بعد اتمام حرفش میفهمه مخاطبش  کاملا به داستان تعریف شده از زبونش بی تفاوته با بغض سکوت میکنه و میره توی لاک خودش ، هنوز وقت دلتنگی برای آدمها اشکاش جاریه و خجالت میکشه از اینکه کسی ببینتشون .. پس به بوی پیاز و .. بهونشون میکنه ! حس خوبی ندارم از اینکه نپذیرفتم این مطهره درونم زندست .. از اینکه قبولش نمیکنم و اون گوشه های دلم برای خودش گریه میکنه و نمیخواد بی تفاوت شه ، نمیخواد یاد بگیره دنیایی که داره توش زندگی میکنه ، دنیای آدم بزرگهاست و قرار نیست همیشه همه چیز توش خوب پیش بره .. حس بدی دارم از اینکه نمیپذیرمش .. حسش میکنم درونم که با موهای از دو طرف بافته شده و مژه های بلند خیس از اشک بهم زل زده اما بغلش نمیکنم که بگم اشکالی نداره عزیزم .. تو تا همیشه درون من جات امنه و میتونی کودک بمونی و کودکی کنی .. اشکام صورتمو خیس میکنن و امشبم به هر شکلی که هست بالاخره صبح میشه ...

درد و درمانی به نام خاطرات
شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹ | 17:16 |

اکانت اینستاگرام دختری که سالها پیش در عنفوان 15 سالگی ام در یک گروه بدلکاری باهم فعالیت میکردیم رو دنبال میکنم ،از همراه ترین و با انگیره ترین دخترهایی بود که در زندگیم دیدم ! اون زمان عشق بدلکاری و هیجان داشتم و اون دختر انگار نور و راهنمام بود توی سن کمم .. همسرش هم توی همون گروه بود و خلاصه این دوتا رو که میدیدم امید به زندگی خاصی درونم موج مکزیکی میرفت :) سالها پیش در حادثه پلاسکو این زوج صمیمی ترین دوستشون رو که آتشنشان بود از دست دادن.. روزای سختی بود برای هممون .. اما ان کنار هم بودن پر بود از حس خوب و درس و تجربه های جدید .. بعد از اون اتفاق و جدی شدن درسام و کنکوری شدنم ارتباطم باهاشون کمرنگ و کمرنگ تر شد و سر مسائل بدرد نخوری از اون گروه دور افتادم .. امروز برای چیدا کردن یکسری از عکسهایی که ازش داشتم برگشتم تلگرام و از لابلای قدیمی ترین پیامها اسمشو پیدا کردم .. چقدر دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده .. چه بغضی گلوم رو گرفت وقتی لابلای اون عکسها دیدم ما هنوز باهم معاشرت میکنیم ، میخندیم .. ماسکی رو صورتمون نیست .. فریدون زنده ست ، من و میم توی کارگاه دانشگاه هنر ژوژمانش رو انجام میدیم و هنوز به کودکانه ترین شکل ممکن رفاقتمون رو خراب نکرده .. از چت که بیرون میام برمیگردم به آبان 99 ! دیگه اصلا حرفی بین من و مهنوش رد و بدل نمیشه  ، تنها ارتباطمون شده لایک عکسهای اینستاگرامی .. اولین بار یادمه تو حیاط شهرک غزالی درباره ورزش که ازش پرسیدم بهم گفت برو ووشو تالو ! خب من رفتم ووشو ، تالو نه اما رفتم . کاش میشد ببینمش و ازش برای تمام این سالها که با نبودشم خیلی شبا از بین عکسهای گوشیم بود و لبخندش بهم برای ادامه دادن انگیزه و دلگرمی میداد تشکر کنم ..بهش بگم بالاخره رفتم رزمی :) امسال باید مشکی میگرفتم .. امشب شب تولدشه .. دختر با اراده ای با لبخندهای عمیق و گرم که جای خالیش توی زندگیم هنوز بعد اینهمه سال حسابی پررنگه !

دردی به نام دلتنگی
چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹ | 19:25 |

دیشب در نهایت تلاش برای جلوی خودم رو گرفتن و بی تفات موندن مثل ابر بهار گریه کردم . حس عجیبی بود . خواستن و نتونستن . نخواستن و نشدن . نخواستن و تونستن ؟ حتی نمیتونم از هم تفکیکشون کنم .. کدوم گروه کلمه درست تر بود ؟ تو اون لحظه حقیقتا هیچ کدومشون برام مهم نبودن فقط دلم تنگ شده بود اندازه دنیا ، دلتنگیم از چشمام میریخت بیرون و آرایشی که بعد از مدتها کرده بودم دور چشمام پخش میشد ، یه بغل بزرگ ، محکم و گرم میخواستم که پشت هم گریه کنم و شاید یکم نازم رو بکشه .. نه نگاه سرد خیره به ال سی دی گوشی ، چه حس غریبانه ای بود . ترسیده بودم  . هنوزم تنهایی برام ترسناکه هرچقدرم که دوستی با خودمو بلد باشم کیه که از ناز شدن و دوست داشته شدن بدش بیاد ؟ گاهی شده که از هرچی توجه بوده بیزار بودم اما خب این همیشگی نیست . مثل گریه های دیشب ، مثل لبخندای امروز ... اما میدونم این آدمایی که این روزا تو زندگیمن اگه سالهای دیگه نباشن کلی روز خوب و گریه و خنده باهم داشتیم که هیچکس نمیتونه دقیقا عین اون حس و برام تکرار کنه ، مثل اثر انگشت متمایز .. مثل یه عطر خوب ، موندنی توی ذهنم !.. اینم یادگار منحصر به فرد بودن آدما ..

یافته های جدید !
سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۹ | 21:35 |

چند ماه پیش از عالم و آدم بریده بودم ، فکر میکردم دیگه به هیچکس وابستگی ندارم و حقیقتا نداشتم ، تو حال خودم بودم ، لذتهای خودم ، مسیر خودم ، دنیای خودم .. فکر میکردم این قراره ادامه دار باشه اما امروز مچ خودم رو درحالیکه با دلتنگی عمیقی پشت سر هم صفحه چتش رو چک میکردم گرفتم :) حس عجیبی بود ، ضعف ؟ ترس ؟ نمیدونم . 

آدمها بلدن با تنهاییاشون کنار بیان و منم فکر میکردم که بلدم ، اما شاید این بغض چنگ زده به گلوم برعکس حرفم رو اثبات میکنه ! 

امروز دوستم اومد خونمون .. دیگه حوصله ساعتهای طولانی باهم بودن رو ندارم .. حوصله خودم رو هم ندارم ، خاصیت روزهای  پی‌ام‌اسه یا حال بد خودم؟ نمیدونم .. دوباره خواهرم دربارش توی توییتر چرت و پرت نوشته . غمگینم از نوشته هاش . احتمالا یه پست درباره احساساتم بهش مینویسم ..

امروز خیلی چیزا فهمیدم .. هیچوقت انگار درد روبرو شدن با حقیقت کم نمیشه . دلم میخواست به دوستای قدیمیم پیام بدم و درد و دل کنم بدون شنیدن نصیحتای صدتا یه غاز که همش رو از برم ! اما روم نشد ! احساس میکنم دور تر از این حرفهام که بخوام وقتشون رو سر درد و دل کردن بگیرم ، امان از این همه درگیری ..