دیروز دو ساعت برقا رفت... شایدم بیشتر.. لپ تاپم شارژ نداشت و کارا مونده بود؛ غم ارشا رو داشتم و از دل درد پریود به خودم میپیچیدم.. گفتم مطهره پاشو خودتو جمع کن.. درحالیکه شرشر عرق میریختم نشستم ده تا یونیت از آکسفورد وورد اسکیلزو خوندم و تمریناشو جسته گریخته حل کردم.. کتاب رو به نصف رسوندم و به خودم قول دادم در آینده نزدیکی که مشخص کردم تمومش کنم و برم سراغ کتاب سطح بعدی..
میخواستم کمتر کار قبول کنم اما چی بهتر از کار کردن برای فرار از این فکر و خیالای لعنتی تو سرم؟ پس بیخیال شدم و فقط بارشو یکم سبکتر کردم که از خستگی به فنا نرم.. کارای هیات ووشو هم که بی جیره و مواجبه و وقت و اعصابمم خیلی میگیره اما میگم اشکال نداره ... یه درصد اگه نتونم برم مجبورم برای جایگاه بهتر همینجا تلاش کنم.. پس هنوز که هیچی معلوم نیست تحملش میکنم.
از نظر مالی دارم به ثبات میرسم. خداروشکر. بالاخره یادگیری بازارهای مالی رو استارت زدم با اینکه ازش خیلی میترسیدم و دوستامم که با اینکه بلد بودن محترمانه پیچوندنم شوکه م نکردن.. فقط دوباره یادم آوردن که حتی از کسایی که ادعای نزدیکی دارن هم نباید توقع کنم و این خوبه.
این روزا به مرگ خیلی فکر میکنم؛ بقول اون متنه به آخرین لباسم که مرگ توی اون رخ میده.. دیگه فراری نیستم ازش.. دروغه بگم نمیترسم اما فعلا ازش گریزون هم نیستم.. همه کارایی که میخواستم تا الان بکنم رو کردم و سعی میکنم مهربونتر باشم.. سعی میکنم با همه بی حوصلگیام برای آدما باشم که شاید یه خاطره خوبی بمونه ازم هرچند نمیدونم نوبتم کی میرسه؟ ...
دیشب دوستم پیام داد مطهره امروز سناریو مرگت اومد جلوی چشمم و صداش درنمیومد از گریه ..بعد از اینکه پرسیدم چرا گریه کردی گفتش.. گفت فکر میکنم اگه نمیگفتم ناراحت میشدی ازم.. و دیدم خیلی وقته ازینکه دیگه آدما باهام حرف نمیزنن دلگیر نمیشم.. خیلی وقته گذاشتم به حال خودشون باشن و زور نمیزنم که کسی رو خوب کنم.. انرژیم کمتر از قبله و درگیری و فشار عصبی روی همه زیاده یا خودم عوض شدم رو نمیدونم اما این حرفش تلبنگر زد بهم و دیدم نه.. واقعا اگه نمیگفت هم اونقدر به اندازه قبل ناراحت نمیشدم..
این روزا خیلی تلخن..برای ما مردم خاورمیانه تلخ تر.. داستان دخترای افغان رو که میخونم قلبم آتیش میگیره اما کاری هم ازم برنمیاد..کاش این جبر جغرافیایی وجود نداشت.. فقط سعی میکنم ادامه بدم.. همینم خیلی خیلی سخت شده این روزا.. مطلقا احساس نمیکنم کسی درک کنه و حرفایی که از بقیه میشنوم هم فقط دلداری هاییه که شاید خودشونم عمیقا باورش نداشه باشن..
دوستام دارن یکی یکی وارد روابط عاشقانه میشن و کمرنگ تر از همیشه.. دروغ چرا؟ با نوشتنش بغض دارم اما خب گویا زندگی قراره از این به عبد اینطوری پیش بره.. کمی تنهاتر و به خود متکی تر :) برای من همیشه توی جمع و کسی که همیشه یه عالمه آدم و دوستای خوب کنارش بوده این از عذاب الهی بدتره.. هرچند که چی این روزا نرماله که روابطمون باشه..؟
پر از حرفم..ارشا رفت .. باورم نمیشه .. جمعه خاکسپاری بود و نرفتم..طاقتش رو نداشتم.. اون ساعتها هم یه کارگاه برداشتم که حتی لایو مراسمش هم نبینم اما نشستم نگاه کردم و از ته وجودم اشک ریختم..خیلی یادش میفتم..یاد تمام کارهایی که نکردیم و صبر مسخره ای که کردم تا حتما مشکی بگیرم و بعد برم دیدنش..غرور مسخره تری که این مدت بجای پیام دادن گفتم بذار برم حضوری ببینمش... فکر میکردم تا همیشه وقت هست اما کدوم وقت..؟ شبا بهش مسیج میدم..فکر میکنم شاید اونجوری خالی بشم..شاید خودش کمکم کنه..عکساش همه جا هست.. یه روز که خلوت تر باشه میرم سرخاکش یکبار برای همیشه چون یادمه صدبار گفته بود ازین چیزا خوشم نمیاد..دلم میخواست کنار مهنوش و بچه ها باشم اما نشد و نمیشه.. همه چی تغییر کرده..اما از دست غمش نمیتونم فرار کنم.. هرچیم باشه چند سال بهم میگفت دخترم..انگار که با بابات قهر باشی و بعد یه مدت که میری ببینیش با خاکش مواجه بشی..حسرتم فایده نداره اما از غمش هم فرار نمیکنم..دلم تنگ شده .. خیلی دلم تنگ شده .. تا ابد میتونم بنویسم.. وویسارو گوش میدم..عکسامونو میبینم.. ناراحتیام از دستش میرن عقب و دلتنگی غریب دخترانه ام جاش رو پر میکنه... کاش اینجوری نمیشد.. نبودنش یهو میاد سراغم .. وسط کار؛ وسط کتاب خوندن؛ وسط فیلم دیدن و چشام رو پر اشک میکنه .. هر شب امیدوارم بیاد تو خوابم و بگه حالش خوبه.. حتما کنار استادش حالش خیلی خوبه.. شایدم داره ماشین فرشته ها رو چپ میکنه.. اما عمیقا حس میکنم اون تکیه گاهی که از دور داشتمو دیگه ندارم.. دردش هنوز تازه ست.. عادت میکنم؟ احتمالا... طول میکشه؟ مطمئنم که میکشه.. اما میخوام به حرفایی که بهم زده بود بیشتر عمل کنم.. بیشتر مواظب خودم باشم و ورزشو ول نکنم.. یکم که بهتر بشم یه نامه براش مینویسم.. نامه ای که خونده نمیشه اما وقتی برم دیدنش شاید با خودم ببرم..راستش دارم له میشم و از این حس نمیتونم فرار کنم.
اتفاق این چند روز زیاد افتاده و اتفاقا نوشتنم هم میاد اما در این لحظه هیچ چیز به اندازه رفتارهای خواهرم رو مغز و اعصابم نیست و تحملش دیگه واقعا از توانم خارجه!
همیشه طلبکار؛ همیشه متوقع!
از سوالات این چند روزش از عزیر رفته از دست درحالیکه من پر از غم بودم نگم براتون که فقط انگار چاقو رو توی زخم خودم چرخوندم!
این نوشته رو زیر عکسی که بعد از دیدن تاتر «مشاهدات» فاطمه ازم توی خیابون طالقانی گرفت نوشتم و دست و دلم نرفت که اونجا پستش کنم.. پس بمونه همینجا لابلای نوشته هام..
مطهره ی عزیزم!
میدونم که این روزا خیلی بیشتر از همیشه داری با ترسات دست و پنجه نرم میکنی، از آدمها و احساساتشون دوری و توسط اضطراب احاطه شدی! اما مطمئن باش این روزا هم مثل هزاران شب و روز دیگه ای که فکر میکردی هرگز صبح نمیشن صبح میشن!
باورت میشه امروز با دیدن یه نمایش مثل دوسال ِ پیش ذوق کردی؟جوری که وسط خیابون های آشنای انقلاب یاد خودت افتادی، مطهره ای که فکر میکردی بین انبوه روزهای گذشته خاکستر شده اما دیدی که هنوز زنده ست! بنظرم باید این اتفاق رو به فال نیک بگیری.
هیچوقت فکر میکردی مربی کلاسی که خیلی اتفاقی واردش شدی مسیر زندگیت رو تغییر بده و جاهایی که نمیتونی رو پات بایستی هلت بده برای ادامه دادن؟ نه.. من یادمه که فکرشم نمیکردی، یادمه که هیچ ایده ای نداشتی و میبینم که برق رو به چشمای کمفروغت برمیگردونه! وقتی این نوشته رو میخونی شاید دیگه اونجا نباشی اما یادت بیاد راهی که توی زندگیت باز کرده همیشه روشنه!
شاید دورادور اما هنوز دوستات کنارتن.. شاید به اندازه قبل حرف نزنید؛بخاطر اینکه بزرگتر شدین یا هرچی؟ نمیدونم اما اگر نبودن قطعا این روزا بهت خیلی سخت میگذشت..
مطهره! تو حسابی تغییر کردی و مادامی که به دنبال رشدی قهرمانی، مادامی که میخوای بهتر بشی برنده ای، یادت نره که خستگی جزئی از زندگیه اما نشه که فراموش کنی باید ادامه بدی.. آبی که یکجا بمونه میگنده، جاری شو و برو و از مسیرت لذت ببر، مقصدی وجود نداره، برای تو هر راهی هموار میشه اگر بخوای، اگر جا نزنی و اگر از روحیه جنگجو بودنت دست برنداری ..
دوست دار تو، خودِ ۲۰ سالهت 🤍
