بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دارم سعی میکنم که بنویسم؛ نتیجه تست افسردگی بهم نمره ۳۱ رو داده و تاکید کرده که حتما به دکتر مراجعه کنم وگرنه زندگیم مختل میشه! درسته یا نه؟ نمیدونم ... ترجیح میدم فکر کنم که درست نیست اما تمام حسام دارن قلقلکم میدن که یه کاری برای خودم بکنم..
چند روز پیش با استادم درباره این حسام حرف زدم و گفت که بخاطر هورمونات و سندروم قاعدگیه ... جدی نگیر .. روزایی که مودت پایینه ویتامین بخور ... هرجوری هست ادامه بده.. اما واقعا توانی برای ادامه دادن توی خودم نمیبینم...
امشب که چندساعتی پای یه سریال عاشقانه آبکی که خواهرم پخش کرده بود نشسته بودم و از شدت استرس دو تا بازیگر عاشقش قلبم جمع شده بود احساس کردم که چقدر جای عشق توی زندگیم خالیه .. که چقدر بد کردم به خودم با دوست داشتن آدمایی که ذره ای دوستم نداشتن و به جاش جوری شد که دیگه وقتی خواستم هم نتونستم اجازه بدم این حس به زندگیم برگرده .. چقدر لازمش دارم این روزا و نمیتونم داشته باشمش... چقدر درد داره این جای خالی ای که مسبب اصلی شکل گرفتنش خودمم..
اکثر روزا دارم کار میکنم ولی بازم چیزایی که میخوام رو نمیتونم بگیرم و بازارهای مالی هم بی ثبات تر از چیزین که همیشه بودن و این یه استرس مضاعف بهم وارد میکنه..
انقدر وضعیت کشور و خوزستان و ... بده که حتی جرئت نمیکنم از حال بد درونم توییت بزنم یا اگه چند دقیقه توی خونه حالم خوب باشه عذاب وجدان میگیرم!! اینستاگرام رو که باز میکنم از شدت خوشی های مصنوعی آدمایی که زندگی هموطناشون ذره ای براشون اهمیت نداره و درگیر زندگی های لاکچری و رنگی رنگیشونن شاخ درمیارم... سعی میکنم از چیزای کوچیک لذت ببرم اما نمیتونم... دوام هر خوشی نهایتا چند دقیقه ست ...
شبا نمیتونم بخوابم.. ساعتها توی جام وول میخورم و صبحم برای تمرین یا انجام کارام زود بیدار میشم با اینکه دلم میخواد هرکاری کنم بجز بلند شدن از روی تخت .. خیلی سخت میگذرونم این روزا رو .. بابت تلاشم و جونی که میکنم تا هر لحظه و هر روز و ساعت رو بگذرونم به خودم افتخار میکنم اما نمیتونم منکر دردی که توی وجودم هست و پرم کرده بشم.. امیدوارم اگر از آدمای آشناتر بهم کسی اینا رو میخونه اصلا دربارش چیزی ازم نپرسه چون نمیدونم چی باید بگم و چیکار باید بکنم که اگر میدونستم و میتونستم قطعا خودم انجامش میدادم...
فقط احساس میکنم لازم داشتم که یجایی بنویسمشون تا بیشتر از این منفجر نشم... از اینکه به آدمای اطرافم انرژی منفی بدم بیزارم و در عین حال تحمل این سنگینی توی وجودم واقعا دارم آزارم میده .. فقط به خودم امید میدم که میگذره .. که این طوفانم رد میشه و این جوری نمیمونه .. اگه اینا رو نگم پس چجوری خودمو آروم کنم ؟ مجبورم ... تلاش و ادامه دادن خیلی وقته شده جبر زندگیم اما تفاوتش با قبل اینه که دیگه ازش لذتی نمیبرم...
